شعر گریه بی اختیار از رهی معیری

شعر گریه بی اختیار از رهی معیری

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر گریه بی اختیار از رهی معیری
  •  

    شعر گریه بی اختیار از رهی معیری

    شعر گریه بی اختیار از رهی معیری

     

    تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
    غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست

    اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
    فغان که در کف من اختیار باید و نیست

    چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
    چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست

    مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
    که می بگرمی آغوش یار باید و نیست

    درون آتش از آنم که آتشین گل من
    مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست

    بسرد مهری باد خزان نباید و هست
    به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

    چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
    ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست

    کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
    بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست

    رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا؟
    که روز وصل دلم را قرار باید و نیست

     

    کلمات کلیدی : ؟ آتش آتشین آغوش آنم ابر اختیار از است اسیر اشکبار اندوهگین باد باده باید بخشی بسرد بشام به بهار بگرمی بی تو تو بسان جدایی خبر خزان خویشتنم فغان داغدار در درون دل دل که دلم دلی دیده را رسی رهی روز ز زنی شام شبنم شعر صبحدم صحبت طاقتی عشق ترا غبار غم غمگسار فیض قرار لاف لاله محبت مرا مرا؟ که معیری من من مرا مهری می نباید نفسم نمی نوشین نیست نیست نیست غم هست هست به هست چو و وصل ولی پاره پکان چه چو چگونه کجا کف کنار که گریه گشاید گل ی یار

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر گریه بی اختیار از رهی معیری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.