شعر خاقانی – هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد

شعر خاقانی – هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر خاقانی – هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد
  •  

    شعر خاقانی - هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد

    شعر خاقانی – هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد

     

    هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد

    هرگز ز شست چرخ خدنگی خطا نکرد

    خیاط روزگار به بالای هیچ کس

    پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد

    نقدی نداد دهر که حالی دغل نشد

    نردی نباخت چرخ که آخر دغا نکرد

    گردون در آفتاب سلامت کرا نشاند

    کآخر چو صبح اولش اندک بقا نکرد

    کی دیده‌ای دو دوست که جوزا صفت بدند

    کایامشان چو نعش یک از یک جدا نکرد

    وقتی شنیده‌ام که وفا کرد روزگار

    دیدم به چشم خویش که در عهد ما نکرد

    دهر اژدهای مردم خوار است و فرخ آنک

    خود را نوالهٔ دم این اژدها نکرد

    بس کس که اوفتاد در این غرقه گاه غم

    چشم خلاص داشت سفینه‌ش وفا نکرد

    آن مهره دیده‌ای تو که در ششدر اوفتاد

    هرگه که خواست رفت حریفش رها نکرد

    خاقانیا به چشم جهان خاک درفکن

    کو درد چشم جان تو را توتیا نکرد

     

    کلمات کلیدی : آخر آفتاب آن آنک از است اندک اوفتاد اوفتاد اولش اژدها اژدهای این باغ بالای بدند بس بقا به تو توتیا جان جدا جهان جوزا حالی حریفش خاقانی خاقانیا خاک خدنگی خطا خلاص خوار خواست خود خویش خیاط داشت در درد درفکن دغا دغل دم دهر دو دوست دیدم دیده‌ای را رفت رها روزگار روزگار ز سفینه‌ش سلامت شست ششدر شعر شنیده‌ام صبح صفت عهد غرقه غم فرخ قبا ما مردم مهره نباخت نداد ندوخت نردی نشاند نشد نعش نقدی نوالهٔ نکرد نکرد نکرد هرگز هرگه هیچ و وفا وقتی پیراهنی چرخ چشم چو کآخر کایامشان کرا کرد کس کس که کو کی گاه گردون گیائی یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر خاقانی – هرگز به باغ دهر گیائی وفا نکرد”

    دیدگاه ها بسته شده اند.