شعر خواجه حافظ شیرازی – آشنایان در مقام حیرتند

شعر خواجه حافظ شیرازی – آشنایان در مقام حیرتند

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر خواجه حافظ شیرازی – آشنایان در مقام حیرتند
  •  

    شعر خواجه حافظ شیرازی - آشنایان در مقام حیرتند

    شعر خواجه حافظ شیرازی – آشنایان در مقام حیرتند

     

    گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

    گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

    گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار

    خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

    خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم

    گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

    ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست

    خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

    می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت

    همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

    بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت

    گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

    گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو

    در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

    گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

    دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

     

    کلمات کلیدی : آرد آشناست آشنایان آن ارغوان است افتاده ای این بالین بدار بر برگ بس بستر بنالد تاب تو جای حافظ حذر حیرتند حیرتند خار خاره خال خانه خسته خط خفته خواجه خوبان خوش در دل دنبال دور را رحم رخ رخت رنگ رنگین ره روی ز زلفت زمانی زنجیر سازد سحرگاهان سلطان سنجاب شام شاهی شبرنگ شعر شیرازی صفحه طره عکس غریب غریب غریبان غم غم فتاد مسکین مشکین معذورم مقام مه مور مگذر می می‌نماید نازنینی نبود نسرین نشیند نگارستان همچو و وشت پروردی چندین چه چون کن کند که گر گرد گفت گفتم گفتمش گم

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر خواجه حافظ شیرازی – آشنایان در مقام حیرتند”

    دیدگاه ها بسته شده اند.