شعر مسوزان از شاطر عباس صبوحی

شعر مسوزان از شاطر عباس صبوحی

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر مسوزان از شاطر عباس صبوحی
  •  

    شعر مسوزان از شاطر عباس صبوحی

    شعر مسوزان از شاطر عباس صبوحی

     

    ایا صیّاد رحمی کن، مرنجان نیم‌جانم را

    بکَن بال و پرم، امّا مسوزان استخوانم را

    اگر قصد شکارم داشتی اینک اسیرم من

    دگر از باغ بیرون شو، مسوزان آشیانم را

    به گردن بسته‌ای چون رشتهٔ بر پای زنجیرم

    مروّت کن اجازت ده که بگشایم زبانم را

    به پیرامون گُل از بس خلیده خار در پایم

    شده خونین بهر جای چمن بینی نشانم را

    در این کنج قفس دور از گلستان، سوختم، مُردم

    خبر کن ای صبا از حال زارم، باغبانم را

    ز تنهائی دلم خون شد، خدا را محرم رازی

    که بنویسم بسوی دوستانم، داستانم را

    من بیچاره آن روزی به قتل خود یقین کردم

    که دیدم تازه با گرگ اُلفتی باشد، شبانم را

    اسیرم ساخت در دست قضا و پنجهٔ دشمن

    دوچار خواب غفلت کرد از اوّل پاسبانم را

     

    کلمات کلیدی : آشیانم آن اجازت از استخوانم اسیرم امّا اوّل اُلفتی اگر ای ایا این اینک با باشد، باغ باغبانم بال بر بس بسته‌ای بسوی بنویسم به بهر بکَن بگشایم بیرون بینی بیچاره تازه تنهائی جای حال خار خبر خدا خلیده خواب خود خون خونین داستانم داشتی در دست دشمن دلم ده دور دوستانم، دوچار دگر دیدم را را رازی رحمی رشتهٔ روزی ز زارم، زبانم زنجیرم ساخت سوختم، شاطر شبانم شد، شده شعر شو، شکارم صبا صبوحی صیّاد عباس غفلت قتل قصد قضا قفس محرم مرنجان مروّت مسوزان من من مُردم نشانم نیم‌جانم و پاسبانم پای پایم پرم، پنجهٔ پیرامون چمن چون کرد کردم کن کن، کنج که گردن گرگ گلستان، گُل یقین

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر مسوزان از شاطر عباس صبوحی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.