شعر مسعود سعد سلمان – مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب

شعر مسعود سعد سلمان – مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر مسعود سعد سلمان – مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب
  •  

    شعر مسعود سعد سلمان - مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب

    شعر مسعود سعد سلمان – مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب

     

    مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب

    جهان چو پر غرابست و دل چو پر ذباب

    ز بهر تیرگی شب مرا رفیق چراغ

    ز بهر روشنی دل مرا ندیم کتاب

    رخم چو روی سطرلاب زرد و پوست بر او

    ز زخم ناخن چون عنکبوت اسطرلاب

    دو دیده همچو دو ثقبه گشاده ام شب و روز

    ولیک بی خبر از آفتاب و از مهتاب

    حسام را که زند غم کنم ز روی سپر

    سؤال را که کند دل دهم به اشک جواب

    چو چوب عنابم چین برگرفته روی همه

    گرفته اشکم در دیده گونه عناب

    مرا ز سر زدگی کز فلک شدم در دل

    به جز مدیح ملک فکرتی نماند صواب

    خدایگان جهان پادشاه هفت اقلیم

    سر ملوک زمین مالک قلوب و رقاب

    ابوالمظفر سلطان عالم ابراهیم

    که خسروان را درگاه او بود محراب

    چو سوی کعبه ملوک جهان بپیوستند

    به سوی درگه عالی او مجی و ذهاب

    ظهیر دولت و ملک و نصیر دولت و دین

    به راستی و سزا بودش از خلیفه خطاب

    مفاخر ملکان زمانه از لقب است

    بدوست باز همیشه مفاخر القاب

    روا بود که فزاید جهان بدو رامش

    سزا بود که نماید فلک بدو اعجاب

    خدایگانا از مدح و خدمت تو همی

    همه سعادت محض آمده جلالت ناب

    ز رأی تست فروغ و مضای آتش و آب

    ز طبع تست صفا و ثبات باد و تراب

    حقیر باشد با همت تو چرخ و جهان

    بخیل باشد باد و کف تو بحر و سحاب

    به بزمگاه تو شاهان و خسروان خدام

    به رزمگاه تو خانان و ایلکان حجاب

    نهیب خنجر بران تو عدوی تو را

    ببست بر دل و بردیده راه شادی و خواب

    ز مهر و کین تو چرخ و فلک دو گوهر ساخت

    که هر دو مایه عمران شدند و اصل خراب

    بجست ذره زین و چکید قطره زان

    شد این فروزان آتش شد آن گوارا آب

    کمیتت اندر تک گنبدیست اندر دور

    حسامت اندر زخم آتشی است اندر تاب

    چه مرکبان را بر هم زند طراد نبرد

    چه سرکشان را درهم کند طعان و ضراب

    زمین و کوه بپوشد ز خون تازه لباس

    سپهر و مهر ببندد ز گرد تیره نقاب

    دل مبارز گیرد ز تیر و نیزه غذا

    سر مخالف یابد ز تیغ و گرز و شراب

    به میغ ظلمت رزمت ز قبضه وز زره

    جهد ز خنجر برق ورود ز تیر شهاب

    تو را که یارد دیدن به گاه رزم دلیر

    که نیزه داری در چنگ و تیر در پرتاب

    نیافت یارد از هیبت تو خاک درنگ

    نکرد یارد با حمله تو چرخ شتاب

    ز زخم خنجر و از گرد موکب تو شود

    زمین چو چشم همای و هوا چو پر غراب

    از آن فروزی آتش همی به رزم اندر

    که کرد خواهی دلها به تیغ تیز کباب

    ز نوک رمح تو کندی گرفت چنگ هژبر

    ز سم رخش تو کندی نمود پر عقاب

    همیشه تا فلک اندر سه وقت هر سالی

    شود به گشت رحا و حمایل و دولاب

    چو چرخ گردان بر تارک اعادی گرد

    چو مهر تابان بر طلعت موالی تاب

     

    کلمات کلیدی : آب آتش آتشی آفتاب آمده آن ابراهیم ابوالمظفر از ازین است است اسطرلاب اشک اشکم اصل اعادی اعجاب اقلیم القاب ام اندر اندر او او ایلکان این با باد باز باشد ببست ببندد بجست بحر بخیل بدو بدوست بر بران بردیده برق برگرفته بزمگاه به بهر بود بودش بپوشد بپیوستند بی تا تاب تاب تابان تارک تازه تراب تست تن تو تک تیر تیره تیرگی تیز تیغ ثبات ثقبه جز جلالت جهان جهان جهد جواب حجاب حسام حسامت حقیر حمایل حمله خانان خاک خبر خدام خدایگان خدایگانا خدمت خراب خسروان خطاب خلیفه خنجر خواب خواب خواهی خون داری در درنگ درهم درگاه درگه دل دل دلها دلیر دهم دو دور دولاب دولت دیدن دیده دین ذباب ذره ذهاب رأی را را راستی رامش راه رحا رخش رخم رزم رزمت رزمگاه رفیق رقاب رمح رنجور روا روز روشنی روی ز زان زخم زدگی زرد زره زمانه زمین زند زین سؤال ساخت سالی سحاب سر سرکشان سزا سطرلاب سعادت سعد سلطان سلمان سم سه سوی سپر سپهر شادی شاهان شب شتاب شد شدم شدند شراب شعر شهاب شود شود صفا صواب ضراب طبع طراد طعان طلعت ظلمت ظهیر عالم عالی عدوی عقاب عمران عناب عنابم عنکبوت غذا غراب غرابست غم فروزان فروزی فروغ فزاید فلک فکرتی قبضه قطره قلوب لباس لقب مالک مایه مبارز مجی محراب محض مخالف مدح مدیح مرا مرکبان مسعود مضای مفاخر ملوک ملک ملکان مهتاب مهر موالی موکب میغ ناب ناخن نبرد ندیم نصیر نقاب نماند نماید نمود نهیب نوک نکرد نیافت نیزه هر هفت هم همای همت همه همه همچو همی همی همیشه هوا هژبر هیبت و ورود وز وقت ولیک پادشاه پر پرتاب پوست چراغ چرخ چشم چنگ چه چو چوب چون چکید چین کباب کتاب کرد کز کعبه کف کمیتت کند کندی کنم که کوه کین گاه گرد گرد گردان گرز گرفت گرفته گشاده گشت گنبدیست گوارا گونه گوهر گیرد یابد یارد

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر مسعود سعد سلمان – مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب”

    دیدگاه ها بسته شده اند.