شعر محمد تقی بهار – مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

شعر محمد تقی بهار – مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر محمد تقی بهار – مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد
  •  

    شعر محمد تقی بهار - مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

    شعر محمد تقی بهار – مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

     

    مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد

    این باشد آن نباشد آن باشد این نباشد

    با انگبین لبت را سنجیده‌ام مکرر

    شهدی که در لب تست در انگبین نباشد

    قومی به فکر مشغول قومی بدین گرفتار

    غافل که آنچه‌جویند درکفر و دین نباشد

    در نکتهٔ دهانت هرکس کند گمانی

    تا تو سخن نگویی کس را یقین نباشد

    ماه فلک ز حسنت خواهد برد نصیبی

    ورنه همیشه سیرش گرد زمین نباشد

    خواهم سایم سر ارادت بر آستانت

    شرمنده‌ام که چیزیم در آستین نباشد

    یابد ز دام زلفش صید دلم رهایی

    گر چشم صیدگیرش اندرکمین نباشد

    با ترکتاز چشمش نیکو مقاومت کرد

    حقاکه چون دل من حصنی حصین نباشد

    گفتم بهار مسکین خواهدگلی ز باغت

    گفتا خزان رسیده است گل بعد ازین نباشد

     

    کلمات کلیدی : آستانت آستین آن آنچه‌جویند ارادت ازین است اندرکمین انگبین این با باشد باغت بدین بر برد بعد به بهار تا ترکتاز تست تقی تو حسنت حصنی حصین حقاکه خزان خواهد خواهدگلی خواهم دام در درکفر دل دلم دهانت دین را رسیده رهایی ز زلفش زمین سایم سخن سر سنجیده‌ام سیرش شرمنده‌ام شعر شهدی صبوری صید صیدگیرش غافل فلک فکر قرین قومی لب لبت ماه محمد مسکین مشتاقی مشغول مقاومت من مکرر نباشد نباشد نباشد نصیبی نکتهٔ نگویی نیکو هرکس هم همیشه و ورنه چشم چشمش چون چیزیم کرد کس کند که گر گرد گرفتار گفتا گفتم گل گمانی یابد یقین

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر محمد تقی بهار – مشتاقی و صبوری با هم قرین نباشد”

    دیدگاه ها بسته شده اند.