شعر مولوی – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور

شعر مولوی – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر مولوی – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور
  •  

    شعر مولوی - عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور

    شعر مولوی – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور

     

    بشنوید ای دوستان این داستان

    خود حقیقت نقد حال ماست آن

    بود شاهی در زمانی پیش ازین

    ملک دنیا بودش و هم ملک دین

    اتفاقا شاه روزی شد سوار

    با خواص خویش از بهر شکار

    یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه

    شد غلام آن کنیزک پادشاه

    مرغ جانش در قفص چون می‌طپید

    داد مال و آن کنیزک را خرید

    چون خرید او را و برخوردار شد

    آن کنیزک از قضا بیمار شد

    آن یکی خر داشت و پالانش نبود

    یافت پالان گرگ خر را در ربود

    کوزه بودش آب می‌نامد بدست

    آب را چون یافت خود کوزه شکست

    شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست

    گفت جان هر دو در دست شماست

    جان من سهلست جان جانم اوست

    دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

    هر که درمان کرد مر جان مرا

    برد گنج و در و مرجان مرا

    جمله گفتندش که جانبازی کنیم

    فهم گرد آریم و انبازی کنیم

    هر یکی از ما مسیح عالمیست

    هر الم را در کف ما مرهمیست

    گر خدا خواهد نگفتند از بطر

    پس خدا بنمودشان عجز بشر

    ترک استثنا مرادم قسوتیست

    نه همین گفتن که عارض حالتیست

    ای بسا ناورده استثنا بگف

    جان او با جان استثناست جفت

    هرچه کردند از علاج و از دوا

    گشت رنج افزون و حاجت ناروا

    آن کنیزک از مرض چون موی شد

    چشم شه از اشک خون چون جوی شد

    از قضا سرکنگبین صفرا فزود

    روغن بادام خشکی می‌نمود

    از هلیله قبض شد اطلاق رفت

    آب آتش را مدد شد همچو نفت

     

    کلمات کلیدی : آب آتش آریم آن آن اتفاقا از ازین استثنا استثناست اشک اطلاق افزون الم انبازی او اوست ای این با بادام بدست بر برخوردار برد بسا بشر بشنوید بطر بنمودشان بهر بود بودش بگف بیمار ترک جان جانبازی جانش جانم جفت جمع جمله جوی حاجت حال حالتیست حقیقت خدا خر خرید خرید خسته‌ام خشکی خواص خواهد خود خون خویش داد داستان داشت در دردمند درمان درمانم دست دنیا دو دوا دوستان دید دین را راست ربود رفت رنج رنجور روزی روغن زمانی سرکنگبین سهلست سوار شاه شاهی شاه‌راه شد شد شدن شعر شماست شه شکار شکست صفرا طبیبان عارض عاشق عالمیست عجز علاج غلام فزود فهم قبض قسوتیست قضا قفص ما ماست مال مدد مر مرا مرادم مرجان مرض مرغ مرهمیست مسیح ملک من مولوی موی می‌طپید می‌نامد می‌نمود ناروا ناورده نبود نفت نقد نه نگفتند هر هرچه هلیله هم همچو همین و پادشاه پادشاه پالان پالانش پس پیش چشم چون چپ کرد کردند کف کنیزک کنیم که کوزه گر گرد گرگ گشت گفت گفتن گفتندش گنج یافت یک یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر مولوی – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور”

    دیدگاه ها بسته شده اند.