شعر مولوی – بشنو این نی چون شکایت می کند

شعر مولوی – بشنو این نی چون شکایت می کند

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر مولوی – بشنو این نی چون شکایت می کند
  •  

    شعر مولوی - بشنو این نی چون شکایت می کند

    شعر مولوی – بشنو این نی چون شکایت می کند

     

    بشنو این نی چون شکایت می‌کند

    از جداییها حکایت می‌کند

    کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

    در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

    سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

    تا بگویم شرح درد اشتیاق

    هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

    باز جوید روزگار وصل خویش

    من بهر جمعیتی نالان شدم

    جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

    هرکسی از ظن خود شد یار من

    از درون من نجُست اسرار من

    سر من از ناله‌ی من دور نیست

    لیک چشم و گوش را آن نور نیست

    تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

    لیک کس را دید جان دستور نیست

    آتشست این بانگ نای و نیست باد

    هر که این آتش ندارد نیست باد

    آتش عشقست کاندر نی فتاد

    جوشش عشقست کاندر می فتاد

    نی حریف هرکه از یاری برید

    پرده‌هااَش پرده‌های ما درید

    همچو نی زهری و تریاقی کی دید

    همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

    نی حدیث راه پر خون می‌کند

    قصه‌های عشق مجنون می‌کند

    محرم این هوش جز بیهوش نیست

    مر زبان را مُشتری جز گوش نیست

    در غم ما روزها بیگاه شد

    روزها با سوزها همراه شد

    روزها گر رفت گو رو باک نیست

    تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

    هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

    هرکه بی روزیست روزش دیر شد

    در نیابد حال پخته هیچ خام

    پس سخن کوتاه باید والسلام

    بند بگسل باش آزاد ای پسر

    چند باشی بند سیم و بند زر

    گر بریزی بحر را در کوزه‌ای

    چند گنجد قسمت یک روزه‌ای

    کوزه‌ی چشم حریصان پر نشد

    تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد

    هر که را جامه ز عشقی چاک شد

    او ز حرص و عیب کلی پاک شد

    شاد باش ای عشق خوش سودای ما

    ای طبیب جمله علتهای ما

    ای دوای نخوت و ناموس ما

    ای تو افلاطون و جالینوس ما

    جسم خاک از عشق بر افلاک شد

    کوه در رقص آمد و چالاک شد

    عشق جان طور آمد عاشقا

    طور مست و خر موسی صاعقا

    با لب دمساز خود گر جفتمی

    همچو نی من گفتنیها گفتمی

    هر که او از هم‌زبانی شد جدا

    بی زبان شد گرچه دارد صد نوا

    چونک گل رفت و گلستان درگذشت

    نشنوی زان پس ز بلبل سر گذشت

    جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای

    زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

    چون نباشد عشق را پروای او

    او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

    من چگونه هوش دارم پیش و پس

    چون نباشد نور یارم پیش و پس

    عشق خواهد کین سخن بیرون بود

    آینه غماز نبود چون بود

    آینت دانی چرا غماز نیست

    زانک زنگار از رخش ممتاز نیست

     

    کلمات کلیدی : آبش آتش آتشست آزاد آمد آن آنک آینت آینه از اسرار اشتیاق اصل افلاطون افلاک او او ای این با باد باز باش باشی بانگ باک باید ببریده‌اند بحر بدحالان بر برید بریزی بشنو بلبل بمان بند بهر بود بگسل بگویم بی بیرون بیهوش بیگاه بی‌پر تا تریاقی تن تو جالینوس جامه جان جدا جداییها جز جسم جفت جفتمی جمعیتی جمله جوشش جوید حال حدیث حرص حریصان حریف حکایت خام خاک خر خواهد خواهم خود خوش خوش‌حالان خون خویش دارد دارم دانی در درد درون درگذشت درید دستور دمساز دوای دور دُر دید دید دیر را راه رخش رفت رقص رو روزش روزها روزه‌ای روزگار روزیست ز زان زانک زبان زر زن زنده زنگار زهری سخن سر سودای سوزها سیر سیم سینه شاد شد شد شدم شرح شرحه شعر شکایت صاعقا صد صدف طبیب طور ظن عاشق عاشقا عشق عشقست عشقی علتهای عیب غم غماز فتاد فراق قانع قسمت قصه‌های لب لیک ما ما ماند ماهی مجنون محرم مر مرا مرد مرده‌ای مرغی مست مستور مشتاقی معشوقست ممتاز من من موسی مولوی مُشتری می می‌کند نالان ناله‌ی نالیده‌اند ناموس نای نباشد نبود نجُست نخوت ندارد نشد نشد نشنوی نفیرم نوا نور نی نیابد نیست نیست نیستان هر هرکسی هرکه همراه همچو هم‌زبانی هوش هیچ و والسلام وای وصل پاک پخته پر پرده‌ای پرده‌هااَش پرده‌های پروای پس پس پسر پُر پیش چالاک چاک چرا چشم چند چو چون چونک چگونه کاندر کز کس کسی کلی کند که کو کوتاه کوزه‌ای کوزه‌ی کوه کی کین گذشت گر گرچه گفتمی گفتنیها گل گلستان گنجد گو گوش یار یارم یاری یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر مولوی – بشنو این نی چون شکایت می کند”

    دیدگاه ها بسته شده اند.