شعر شب و روز از اوحدی مراغه ای

شعر شب و روز از اوحدی مراغه ای

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر شب و روز از اوحدی مراغه ای
  •  

    شعر شب و روز از اوحدی مراغه ای

    شعر شب و روز از اوحدی مراغه ای

     

    شب و روز مونس من غم آن نگار بادا

    سر من بر آستان سر کوی یار بادا

    دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد

    به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا

    چو رضای او در آنست که دردمند باشم

    غم و درد او نصیب من دردخوار بادا

    ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من

    که بت من از رقیبان به منش گذار بادا

    سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم

    به میان لاغر او، که درین کنار بادا

    چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ

    گر ازو کنم جدایی نه باختیار بادا

    به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت او

    برسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا

    چه کند مرا رقیبش همه سال دور از آن رخ؟

    که چو من بدرد دوری همه ساله زار بادا

    لب او چو باز پرسد دل عاشقان خود را

    دل ریش اوحدی نیز در آن شمار بادا

     

    کلمات کلیدی : آستان آن آنست ارچه از ازو او او او، اوحدی ای ای با باختیار بادا بادا باز باشم بت بدرد بر برسان، به بهار بگویم تعلق جان جدایی خود خون در درد دردخوار دردمند درین دل دلش دور دوری دولت را رخ رخ؟ رخش رضای رقیبان رقیبش روز ریش ز زار سال ساله سخن سر شب شعر شمار صبا، عاشقان غم فدای لاغر لب ماهت مرا مراست مراغه ملامت من من من، منش مونس میان نسیمی نصیب نه نو نکند نگار نگردد نیز هزار هم همه و وفا پر پرسد چه چو کردم کنار کند کنم که کوی گذار گر یار یکی یکی،

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر شب و روز از اوحدی مراغه ای”

    دیدگاه ها بسته شده اند.