شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری

شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری
  •  

    شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی - رهی معیری

    شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری

     

    چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
    چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

    من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
    تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

    خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
    تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

    ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
    من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

    در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
    در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

    من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
    من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

    از آتش سودایت دارم من و دارد دل
    داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

    دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
    کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

    ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
    روی از من سر گردان شاید که نگردانی

     

    کلمات کلیدی : ؟ روی آتش از اشک اشکم افلاکی ام ای با باد بر بستانی بسپارم کام بنشانم بنشانی بنشینم تا بنشینی بی بیدارم بینی تاب ترا تو جان جانا جانم جانی جنبانی جویت خاکم خواهم دارد دارم دانی در دردم تو دردی دل دل داغی دیده را رهی زلف زمزمه سامانی سحرگاهم سر سلسله سودایت سوزانم سویت سینه شاهد شاید شعر عشقی عودم عین مانم مانی مرا مستوری مستی معیری من مهجوری در مهری موجم نستانم نسپاری نمی نوری نگردانی و پاکی من پردازی من پریشانی پریشانی چون پنهانی پیدایی چشم چون که کو گردان گردم

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.