شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 500 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری
  •  

    شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی - رهی معیری

    شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری

     

    چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
    چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

    من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
    تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

    خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
    تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

    ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
    من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

    در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
    در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

    من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
    من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

    از آتش سودایت دارم من و دارد دل
    داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

    دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
    کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

    ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
    روی از من سر گردان شاید که نگردانی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی – رهی معیری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.

    }