شعر نقش حقایق از شهریار

شعر نقش حقایق از شهریار

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر نقش حقایق از شهریار
  •  

    شعر نقش حقایق از شهریار

    شعر نقش حقایق از شهریار

     

    ای چشم خمارین که کشد سرمه خوابت

    وی جام بلورین که خورد باده نابت

    خواهم همه شب خلق به نالیدن شبگیر

    از خواب برآرم که نبینند به خوابت

    ای شمع که با شعله دل غرقه به اشگی

    یارب توچه آتش که بشویند به آبت

    ای کاخ همایون که در اقلیم عقابی

    یارب نفتد ولوله وای غرابت

    در پیچ و خم و تابم از آن زلف خدا را

    ای زلف که داد اینهمه پیچ و خم و تابت

    عکسی به خلایق فکن ای نقش حقایق

    تا چند بخوانیم به اوراق کتابت

    ای پیر خرابات چه افتاده که دیریست

    در کنج خرابات نبینند خرابت

    دیدی که چه غافل گذرد قافله عمر

    بگذاشت به شب خوابت و بگذشت شبابت

    آهسته که اشگی به وداعت بفشانیم

    ای عمر که سیلت ببرد چیست شتابت

    ای مطرب عشاق که در کون و مکان نیست

    شوری بجز از غلغله چنگ و ربابت

    در دیر و حرم زخمه سنتور عبادت

    حاجی به حجازت زد و راهب به رهابت

    ای آه پر افشان به سوی عرش الهی

    خواهم که به گردی نرسد تیر شهابت

    شهریست بهم یار و من یک تنه تنها

    ای دل به تو باکی نه که پاکست حسابت

     

    کلمات کلیدی : آبت آتش آن آه آهسته از اشگی اشگی افتاده افشان اقلیم الهی اوراق ای اینهمه با باده باکی ببرد بجز بخوانیم برآرم بشویند بفشانیم بلورین به بهم بگذاشت بگذشت تا تابت تابم تنه تنها تو توچه تیر جام حاجی حجازت حرم حسابت حقایق حقایق خدا خرابات خرابت خلایق خلق خم خمارین خواب خوابت خوابت خواهم خورد داد در دل دیدی دیر دیریست را راهب ربابت رهابت زخمه زد زلف سرمه سنتور سوی سیلت شب شبابت شبگیر شتابت شعر شعله شمع شهابت شهریار شهریست شوری عبادت عرش عشاق عقابی عمر عمر عکسی غافل غرابت غرقه غلغله فکن قافله مطرب من مکان نابت نالیدن نبینند نرسد نفتد نقش نه نیست همایون همه و وای وداعت ولوله وی پاکست پر پیر پیچ چشم چند چنگ چه چیست کاخ کتابت کشد کنج که کون گذرد گردی یار یارب یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر نقش حقایق از شهریار”

    دیدگاه ها بسته شده اند.