شعر عاشقانه از شهریار

شعر عاشقانه از شهریار

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر عاشقانه از شهریار
  •  

    شعر عاشقانه از شهریار

    شعر عاشقانه از شهریار

     

    ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی

    خاری به خود می بندی و ما را ز سر وا می کنی

    از تیر کج تابی تو، آخر کمان شد قامتم

    کاخت نگون باد ای فلک با ما چه بد تا می کنی

    ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را

    با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا می کنی

    با چون منی نازک خیال ابرو کشیدن از ملال

    زشت است ای وحشی غزال اما چه زیبا می کنی

    امروز ما بیچارگان امید فرداییش نیست

    این دانی و با ما هنوز امروز و فردا می کنی

    ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن؟

    !در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا می کنی

    ما «شهریارا» بلبلان دیدیم بر طرف چمن

    شور افکن و شیرین سخن اما تو غوغا می کنی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر عاشقانه از شهریار”

    دیدگاه ها بسته شده اند.