شعر سعدی – با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

شعر سعدی – با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر سعدی – با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را
  •  

    شعر سعدی - با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

    شعر سعدی – با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

     

    با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را

    جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

    من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب

    با یکی افتاده‌ام کو بگسلد زنجیر را

    چون کمان در بازو آرد سروقد سیمتن

    آرزویم می‌کند کآماج باشم تیر را

    می‌رود تا در کمند افتد به پای خویشتن

    گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را

    کس ندیدست آدمیزاد از تو شیرینتر سخن

    شکر از پستان مادر خورده‌ای یا شیر را

    روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

    نقد را باش ای پسر کآفت بود تأخیر را

    ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

    هر چه گویی چاره دانم کرد جز تقدیر را

    زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار

    پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

    سعدیا در پای جانان گر به خدمت سر نهی

    همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

     

    کلمات کلیدی : آدمیزاد آرد آرزویم آن از افتاده‌ام افتد اوفتد ای این با بازار بازو باش باشد باشم بباید بت بدوز بر برنیایم برگرفتیم به بود بگسلد بی بیش تأخیر تا تدبیر تزویر تقدیر تقصیر تو تیر جانان جز جهل جوانان جوانی خدمت خواستن خورده‌ای خویشتن دانم در دست دیدار دیده را را را روز روزگار روزی رویان زنجیر زهد سخن سر سرخوشست سروقد سعدی سعدیا سیمتن شعر شکر شیر شیرینتر عجب عذرت قوت مادر من مویی می‌رود می‌کند نخجیر ندیدست نقد نهی نیست هر همه همچنان و پای پرده پستان پسر پنج پنجه پنهان پیدا پیر چاره چشم چندین چه چون کآفت کآماج کرد کردن کس کفر کمان کمند که کو گر گفتی گویی یا یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر سعدی – با جوانی سرخوشست این پیر بی تدبیر را”

    دیدگاه ها بسته شده اند.