شعر سیف فرغانی – چنان عشقش پریشان کرد ما را

شعر سیف فرغانی – چنان عشقش پریشان کرد ما را

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر سیف فرغانی – چنان عشقش پریشان کرد ما را
  •  

    شعر سیف فرغانی - چنان عشقش پریشان کرد ما را

    شعر سیف فرغانی – چنان عشقش پریشان کرد ما را

     

    چنان عشقش پریشان کرد ما را

    که دیگر جمع نتوان کرد ما را

    سپاه صبر ما بشکست چون او

    به غمزه تیر باران کرد ما را

    حدیث عاشقی با او بگفتیم

    بخندید او و گریان کرد ما را

    چو بر بط برکناری خفته بودیم

    بزد چنگی و نالان کرد ما را

    لب چون غنچه را بلبل نوا کرد

    چو گل بشکفت و خندان کرد ما را

    به شمشیری که از تن سر نبرد

    بکشت و زنده چون جان کرد ما را

    غمش چون قطب ساکن گشت در دل

    ولی چون چرخ گردان کرد ما را

    کنون انفاس ما آب حیات است

    که از غمهای خود نان کرد ما را

    بسان ذرهٔ بی‌تاب بودیم

    کنون خورشید تابان کرد ما را

    «مرا هرگز نبینی تا نمیری»

    بگفت و کار آسان کرد ما را

    چو بر درد فراقش صبر کردیم

    به وصل خویش درمان کرد ما را

    بسان سیف فرغانی بر این در

    گدا بودیم سلطان کرد ما را

    نسیم حضرت لطفش صباوار

    به یکدم چون گلستان کرد ما را

    چو نفس خویش را گردن شکستیم

    سر خود در گریبان کرد ما را

    کنون او ما و ما اوییم در عشق

    دگر زین بیش چتوان کرد ما را

     

    کلمات کلیدی : «مرا آب آسان از است انفاس او او اوییم این با باران بخندید بر برکناری بزد بسان بشکست بشکفت بط بلبل به بودیم بودیم بکشت بگفت بگفتیم بیش بی‌تاب تا تابان تن تیر جان جمع حدیث حضرت حیات خفته خندان خود خورشید خویش در در درد درمان دل دگر دیگر ذرهٔ را را را زنده زین ساکن سر سلطان سپاه سیف شعر شمشیری شکستیم صباوار صبر عاشقی عشق عشقش غمزه غمش غمهای غنچه فراقش فرغانی قطب لب لطفش ما نالان نان نبرد نبینی نتوان نسیم نفس نمیری» نوا هرگز و وصل ولی پریشان چتوان چرخ چنان چنگی چو چون کار کرد کرد کردیم کنون که گدا گردان گردن گریان گریبان گشت گل گلستان یکدم

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر سیف فرغانی – چنان عشقش پریشان کرد ما را”

    دیدگاه ها بسته شده اند.