شعر سنایی – تا خیال آن بت قصاب در چشم من است

شعر سنایی – تا خیال آن بت قصاب در چشم من است

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر سنایی – تا خیال آن بت قصاب در چشم من است
  •  

    شعر سنایی - تا خیال آن بت قصاب در چشم من است

    شعر سنایی – تا خیال آن بت قصاب در چشم من است

     

    تا خیال آن بت قصاب در چشم من است

    زین سبب چشمم همیشه همچو رویش روشن است

    تا بدیدم دامن پر خونش چشم من ز اشگ

    بر گریبان دارم آنچ آن ماه را بر دامن است

    جای دارد در دل پر خونم آن دلبر مقیم

    جامه پر خون باشد آن کس را که در خون مسکن است

    با من از روی طبیعت گر نیامیزد رواست

    از برای آنکه من در آب و او در روغن است

    گر زبان با من ندارد چرب هم نبود عجب

    کانچه او را در زبان بایست در پیراهن است

    جان آرامش همی بخشد جهانی را به لطف

    گر چه کارش همچو گردون کشتن‌ست و بستن است

    از طریق خاصیت بگریزد از آهن پری

    آن پریروی از شگرفی روز و شب با آهن است

    هر غمی را او ز من جانی به دل خواهد همی

    پس بدین قیمت مر او را یک جهان جان بر من است

    ترسم آن آرام دل با من نگردد رام از آنک

    کودکی بس تند خوی و کره‌ای بس توسن است

    بر وصالش دل همی نتوان نهاد از بهر آنک

    گر مرا روزی ازو سورست سالی شیون است

    هر چه زان خورشید رو آید همه دادست و عدل

    جور ما زین گنبد فیروزهٔ بی روزن است

    هر زمان هجران نو زاید جهان از بهر من

    خود جهان گویی به هجر عاشقان آبستن است

    جامه‌های جان همی دوزم ز وصلش تا مرا

    تن چو تار ریسمان و دل چو چشم سوزن است

    از پس هجران فراوان چون ندیدم در رهش

    آن بتی را کافت آفاق و فتنهٔ برزن است

    گفتم ای جان از پی یک وصل چندین هجر چیست

    گفت من قصابم اینجا گرد ران با گردن است

    گر چه باشد با سنایی چون گل رعنا دو روی

    در ثنای او سنایی ده زبان چون سوسن است

     

    کلمات کلیدی : آب آبستن آرام آرامش آفاق آن آنچ آنک آنکه آهن آید از ازو است است است اشگ او ای اینجا با باشد بایست بت بتی بخشد بدیدم بدین بر برای برزن بس بستن به بهر بگریزد بی تا تار ترسم تن تند توسن ثنای جامه جامه‌های جان جانی جای جهان جهانی جور خاصیت خواهد خود خورشید خون خونش خونم خوی خیال دادست دارد دارم دامن در دل دلبر ده دو دوزم را رام ران رعنا رهش رو رواست روز روزن روزی روشن روغن روی روی رویش ریسمان ز زان زاید زبان زمان زین سالی سبب سنایی سورست سوزن سوسن شب شعر شگرفی شیون طبیعت طریق عاشقان عجب عدل غمی فتنهٔ فراوان فیروزهٔ قصاب قصابم قیمت لطف ما ماه مر مرا مرا مسکن مقیم من من نبود نتوان ندارد ندیدم نهاد نو نگردد نیامیزد هجر هجران هر هم همه همچو همی همی همیشه و وصالش وصل وصلش پر پری پریروی پس پی پیراهن چرب چشم چشمم چندین چه چو چون چیست کارش کافت کانچه کره‌ای کس کشتن‌ست که کودکی گر گرد گردن گردون گریبان گفت گفتم گل گنبد گویی یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر سنایی – تا خیال آن بت قصاب در چشم من است”

    دیدگاه ها بسته شده اند.