شعر شهریار – نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

شعر شهریار – نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر شهریار – نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت
  •  

    شعر شهریار - نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

    شعر شهریار – نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

     

    نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

    که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

    تحمل گفتی و من هم که کردم سال‌ها اما

    چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

    چو بلبل نغمه‌خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

    حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

    تمنای وصالم نیست عشق من بگیر از من

    به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

    امید خسته‌ام تا چند گیرد با اجل کشتی

    بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

    چه شبهائی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

    به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

    دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

    امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

    به شعرت “شهریارا” بیدلان تا عشق میورزند

    نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

     

    کلمات کلیدی : آخر اجل از اما امان امید امیدی اندوه ای ایوانت با بلبل بلکه بمانم بمیرم بند به بودم بگیر بیدلان بینم تا تحمل تمنای تنگم تو تو جانم جوانی حذر حریف خار خزیدم خسته‌ام خو دامانت دامنگیر در درد دردت درمانت دستم دل دیده دیوانت را رخت رفته سال‌ها سایه سنگدل سوخت شبهائی شعر شعرت شهریار شهریارا طبع عشق فراوان فراوانت فرمانت قربانت قصر ماند من من مهتاب میورزند نسیم نغمه‌خوانم نه نوید نیست نیست نیستم هجرانت هجرانت هم و وصالم وصل وصلت پادشاها پاکدامانی پای پیمانت چقدر چند چه چو چون چیست کاشکی کردم کشتی کن که گرفتم گفتی گل گیرد یا یادت

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر شهریار – نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت”

    دیدگاه ها بسته شده اند.