شعر شریعتی درباره مادر

شعر شریعتی درباره مادر

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر شریعتی درباره مادر
  •  

    شعر شریعتی درباره مادر

    شعر شریعتی درباره مادر

     

    مادر نگاه خسته و تاریکت

    با من هزارگونه سخن دارد

    با صد زبان به گوش دلم گوید

    رنجی که خاطر تو ز من دارد

    دردا که از غبار کدورت ها

    ابری به روی ماه تو می بینم

    سوزد چو برق خرمن جانم را

    سوزی که در نگاه تو می بینم

    چشمی که پر زخنده ی شادی بود

    تاریک و دردناک و غم آلودست

    جز سایه‌ی ملال به چشمت نیست

    آن شعله‌ی نگاه، پر از دود است

    آرام خنده مــی زنــی و دانم

    در سینه‌ات کشاکش طوفان است

    لبخــنـــد دردنـاک تو ای مـــادر

    سوزنده تر ز اشک یتیمان است

    تلخ است این سخن که به لب دارم

    مادر بلای جـــان تو مـــــن بودم

    امّا تو ای دریغ گمان بردی

    فرزند مهربـان تو من بودم

    چون شعله‌ای که شمع به سر دارد

    دائم ز جســم و جـــان تـو کاهیــدم

    چون بت تو را شکستم و شرمم باد

    با آن که چون خــــدات پــرستیــــدم

    شرمنده من به پای تو می افتم

    چون بر دلم ز ریشه گنه باریست

    مــادر بــلای جان تو من بودم

    این اعتراف تلخ گنــــه باریست

     

    کلمات کلیدی : آرام آلودست آن ابری از است است اشک اعتراف افتم امّا ای این با باد باریست باریست بت بر بردی برق بــلای بلای به بود بودم بینم تاریک تاریکت تر تـو تلخ تو جان جانم جز جســم جـــان خاطر خرمن خسته خــــدات خنده دائم دارد دارم دانم در درباره دردا دردناک دردنـاک دریغ دلم دود را را رنجی روی ریشه ز زبان زخنده زنــی سایه‌ی سخن سر سوزد سوزنده سوزی سینه‌ات شادی شرمم شرمنده شریعتی شعر شعله‌ای شعله‌ی شمع شکستم صد طوفان غبار غم فرزند لب لبخــنـــد مادر مادر ماه مــادر مـــادر مـــــن مــی ملال من مهربـان می نگاه نگاه، نیست ها هزارگونه و پای پر پــرستیــــدم چشمت چشمی چو چون کاهیــدم کدورت کشاکش که گمان گنــــه گنه گوش گوید ی یتیمان

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر شریعتی درباره مادر”

    دیدگاه ها بسته شده اند.