شعر شیخ بهایی – آتش به جانم افکند ، شوق لقای دلدار

شعر شیخ بهایی – آتش به جانم افکند ، شوق لقای دلدار

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر شیخ بهایی – آتش به جانم افکند ، شوق لقای دلدار
  •  

    شعر شیخ بهایی - آتش به جانم افکند ، شوق لقای دلدار

    شعر شیخ بهایی – آتش به جانم افکند ، شوق لقای دلدار

     

    بهاء الدین محمد عاملی مشهور به شیخ بهایی از دانشمندان بنام عهد شاه عباس صفوی است. وی در سال ۹۵۳ هجری قمری در بعلبک متولد شد. در ۱۳ سالگی همراه پدرش به ایران مهاجرت کرد. از آثار او می‌توان به کشکول، دیوان غزلیات، جامع عباسی (در فقه)، خلاصهالحساب، تشریح الافلاک و دو مثنوی معروف ” نان و حلوا” و “شیر و شکر” اشاره کرد. وی در سال ۱۰۳۰ هجری قمری در اصفهان دار فانی را وداع گفت. جنازهٔ او را به مشهد انتقال دادند و در مسجد گوهرشاد دفن کردند.

    آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

    از دست رفت صبرم، ای ناقه! پای بردار

    ای ساربان، ! خدا را؛ پیوسته متصل ساز

    ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار

    در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد

    ای دیده! اشک می‌ریز، ای سینه! باش افگار

    هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم

    راه زیارت است این، نه راه گشت بازار

    با زائران محرم، شرط است آنکه باشد

    غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار

    ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم

    این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار

    در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم

    بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار

    در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی

    در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

     

    کلمات کلیدی : (در ، آتش آثار آنکه از است استخاره اشاره اشک اصفهان افکند افکند، افگار الافلاک الدین انتقال او اگر ای ایران این این، ایوار ایوار با بار بازار باش باشد بر بردار بعلبک بنام به بهاء بهائی بهایی بگیرید، تشریح جامع جانم جای جز جنازهٔ حلوا خار خدا خلاصهالحساب، خونبار دادند دار دان دانشمندان در دست دفن دلدار دلدار دو دیده دیوان را را؛ راحت راه راه، رفت روا ز زائران زیارت ساربان، ساز سال سالگی سر سر، سنجاب سنگ سینه شاه شبگیر شبگیر، شد شرط شعر شوق شکر شیخ شیر صبرم، صد صفوی عاشقان عاشقی عاملی عباس عباسی عشق عشقبازان، عهد غزلیات، غسل فال فانی فقه)، قاقم قمری لقای ما ما، متصل متولد مثنوی محرم، محمد مردمان مستی مستیم، مسجد مشهد مشهور معروف مهاجرت مگذار مگیر می‌توان می‌ریز، ناقه نان نباشد ندانیم نه نهادیم نکته، نکته‌ها نیاید هجری هر هشیار همراه و وداع وی پا پای پدرش پیوسته چشم کار کرد کردند کشکول، کیش گشت گفت گوهرشاد

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر شیخ بهایی – آتش به جانم افکند ، شوق لقای دلدار”

    دیدگاه ها بسته شده اند.