شعر ستاره کور از فریدون مشیری

شعر ستاره کور از فریدون مشیری

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر ستاره کور از فریدون مشیری
  •  

    شعر ستاره کور از فریدون مشیری

    شعر ستاره کور از فریدون مشیری

     

    ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
    نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

    چون کلاغ خسته ای در این غروب
    می برم به آِیان خود پناه

    در گریز ازین زمان بی گذشت
    در فغان از این ملال بی زوال

    رانده از بهشت عشق و آرزو
    مانده ام همه غم و همه خیال

    سر نهاده چون اسیر خسته جان
    در کمند روزگار بدسرشت

    رو نهفته چون ستارگان کور
    در غبار کهکشان سرنوشت

    می روم ز دیده ها نهان شوم
    می روم که گریه در نهان کنم

    یا مرا جدایی تو می کشد
    یا ترا دوباره مهربان کنم

    این زمان نشسته بی تو با خدا
    آنکه با تو بود و با خدا نبود

    می کند هوای گریه های تلخ
    آن که خنده از لبش جدا نبود

    بی تو من کجا روم کجا روم
    هستی من از تو مانده یادگار

    من به پای خود به دامت آمدم
    من مگر ز دست خود کنم فرار

    تا لبم دگر نفس نمی رسد
    ناله ام به گوش کس نمی رسد

    می رسی به کام دل که بشنوی
    ناله ای از ین قفس نمی رسد

     

    کلمات کلیدی : آرزو مانده آمدم من آِیان از ازین اسیر ام ای این با بدسرشت برم بشنوی ناله به بهشت بود بی تا ترا تلخ آن تو جان جان در جدا جدایی خدا خدا آنکه خسته خنده خود خیال دامت در دست دل دوباره دگر دیده رانده راه رسد رسد رسد ناله رسی رسیده رو روزگار روم روم هستی ز زمان زوال ستاره ستارگان سر سرنوشت شعر شوم می عشق غبار غروب می غم فرار فریدون فغان قفس لبش لبم مانده مرا مشیری ملال من مهربان مگر می ناتوان نبود نشسته نفس نمی نهاده نهان نهفته نیمه ها ها نیمه های همه هوای و پای پناه چون کام کجا کس کشد یا کلاغ کمند کند کنم کنم که کهکشان کور کور در کوچه گذشت در گذشته گریز گریه گوش یا یادگار ین

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر ستاره کور از فریدون مشیری”

    دیدگاه ها بسته شده اند.