جدیدترین مطالب امروز

شعر ستاره کور از فریدون مشیری

مجموعه: شعر
1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (1 votes, average: 5٫00 out of 5)
Loading...
به این مطلب امتیاز دهید

 

شعر ستاره کور از فریدون مشیری

شعر ستاره کور از فریدون مشیری

 

ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آِیان خود پناه

در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال

رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال

سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت

رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت

می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم

این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود

بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار

تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

به اشتراک بگذارید...

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شعر ستاره کور از فریدون مشیری”