شعر طوفان از یاسر قنبرلو

شعر طوفان از یاسر قنبرلو

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • شعر طوفان از یاسر قنبرلو
  •  

    شعر طوفان از یاسر قنبرلو

    شعر طوفان از یاسر قنبرلو

     

    شطرنج بازی می کند اما نمی داند

    در آستــیـنــش مـُـهره های مار هم دارد

    یک بار بُرده ٬ غافل از اینکه پس از چـَـندی

    این بازی ِ پُر درد ِ سَر تکرار هم دارد

    باید « کلاغان » ، کشور او را نگه دارند

    وقتی که می بندد دهان ِ « باز» هایش را

    از تخت ها و چشم ها یک روز می افتد

    شاهی که نشناسد غم ِ سرباز هایش را

    من می شناسم هم وطن های غریبم را

    آن ها که در هر خانه ای خاکستری هستند

    این ها که در سطح خیابان چیده ای انگار

    سرباز های سرزمین ِ دیگری هستند

    آرامشی دیگر پس از طوفان نمی ماند

    وقتی که نوحی نیست کشتی هم نخواهد بود

    اخبار را شاید ولی احساس را هرگز

    همواره بعضی چیز ها پنهان نمی ماند

     

    کلمات کلیدی : « » ، آرامشی آستــیـنــش آن احساس اخبار از افتد اما انگار او ای این اینکه بار باز» بازی باید بعضی بندد بود بُرده تخت تکرار خانه خاکستری خیابان دارد دارند داند در درد دهان دیگر دیگری را را روز سرباز سرزمین سطح سَر شاهی شاید شطرنج شعر شناسم طوفان غافل غریبم غم قنبرلو مار ماند ماند مـُـهره من می نخواهد نشناسد نمی نوحی نگه نیست ها های هایش هر هرگز هستند هم همواره و وطن وقتی ولی ِ ٬ پس پنهان پُر چشم چـَـندی چیده چیز کشتی کشور کلاغان کند که یاسر یک

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “شعر طوفان از یاسر قنبرلو”

    دیدگاه ها بسته شده اند.