سعدی

سعدی

مجموعه: اختصاصی, شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • سعدی
  •  

    زندگینامه سعدی شیرازی

    زندگینامه سعدی شیرازی

     

    تخلص خود را از نام سعدبن ابی بکر بن سعد زنگی ولیعهد مظفرالدین ابوبکر گرفت. هر وقت سعدی در شیراز بود در خدمت این ولیعهد ادب پرور به سر می برد.

    سعدی در نظامیه بغداد تحصیل کرد. دانشجویان دانشگاه نظامیه عبارت بودند از مفسران، محدثان، وعاظ، حکام و مذکران.

    شیخ پس از اتمام تحصیل به سیر و سیاحت پرداخت و در مجالس، وعظ می گفت و مردم را به سوی دین و اخلاق هدایت می کرد.

    به طوری که از آثار سعدی بر می آید ومعاصرینش هم می نویسند در لغت، صرف و نحو، کلام، منطق، حکمت الهی، و حکمت عملی، (عالم الاجتماع و سیاست مدن) مهارت داشت. مخصوصاً او در حکمت از تمام آثارش پیداست.

    کتاب بوستان نه فقط حاوی مطالب اخلاقی و حکمتی است، بلکه استادی شیخ را در علم الاجتماع نشان می دهد. تبحر وی در زبان عربی و فارسی و ذوق لطیف و طبع و قادش او را برانگیخت تا شیرین ترین آثار فارسی را در نظم و نثر از خود به جای گذارد.

    سعدی در ابتدا همان سبک متداول زمان خویش را در نویسندگی در پیش گرفت. بعد به سبک خواجه عبدالله انصاری تمایل پیدا کرد. اما طولی نکشید که سبک خاص و مشخصی برای خود ابداع نمود.

    شیخ اجل نه تنها به نصایح مردم می پرداخت بلکه از اندرز دادن به سلاطین هم مضایقه نداشت کما این که رساله هفتم خود را به اندرز به ملک انکیاتو اختصاص داد.

    علاوه بر این رساله، قصایدی نیز سروده که در آنها ضمن مدح، نصایح زنده و گاه خشنی به انکیاتو نموده است.

    شاهکار سعدی در نثر، گلستان اوست که در حقیقت نوعی مقامه نویسی است.ولی در این رویه گرد تقلید نگشته و راه تازگی و ابتکار را پیموده است.

    ترتیب و تناسب وتنوع گلستان همراه با موضوعات دلکش اجتماعی و اخلاقی و تربیتی و سبک ساده و شیرین نویسندگی، سعدی را به عنوان خداوند سخن معرفی کرده است. سعدی در بین معاصرین خویش هم با وجود نبودن وسایل نشر جای خود را باز کرد.

    شهرت وی به اندازه ای بود که پس از پنجاه و پنج سال که از مرگش می گذشت در ساحل اقیانوس کبیر، یعنی در چین، ملاحان اشعارش را به آواز می خواندند.

    چهل و سه سال پس از فوت شیخ، یکی از فضلا و عرفا به نام علی ابن احمدبن ابی سکر معروف به بیستون اقدام به تنطیم اشعار سعدی و ترتیب آنها با حروف تهجی نمود.

    وی کلیه آثار شیخ را به 12 بخش تقسیم نمود. اول رساله هایی که در تصوف و عرفان و نصایح ملوک تصنیف کرده است. دوم گلستان، سوم بوستان، چهارم پندنامه، پنجم قصاید فارسی، ششم قصاید عربی، هفتم طیبات، هشتم بدایع، نهم خواتیم، دهم غزلیات قدیم که مربوط به دوران جوانی شیخ است، یازدهم صاحبیه مشتمل بر قطعات، مثنویات، رباعیات و مفردات. دوازدهم مطایبات. از آثار شیخ نسخ قدیمی که در زمان شخص او تحریر شده موجود است.

    سعدی در سیر و سلوک نیز مقامی بس والا داشت. به تمام قلمرو اسلامی و همسایگان کشورهای اسلامی مسافرت کرد و دیده تیزبین او در هر ذره، عالمی پند و حکمت می دید.

    یک بار هم در جریان جنگ های صلیبی به طوری که خودش در گلستان می نویسد به چنگ عیسویان اسیر می شود.

    مدفن شیخ در شیراز معروف است. مورخین، سعدیه فعلی را خانقاه او دانسته اند و می نویسند که شیخ در این خانقاه که در شمال شرقی شیراز واقع شده به عبادت مشغول بوده و از سفره انعام او درویشان بهره می برده اند.

    دولت شاه سمرقندی در تذکره الشعراء می نویسد سلاطین و بزرگان و علما به زیارت شیخ بدان خانقاه می رفتند. قنات حوض ماهی فعلی در زمان شیخ نیز جاری و معمور بوده و سعدی حوضی از مرمر در باغ خانقاه خود ساخته، از آن قنات آب در آن جاری می کرده است.

     

    شعرهای سعدی

     

    شعرهای سعدی

     

    اول دفتر به نام ایزد دانا

    صانع پروردگار حی توانا

    اکبر و اعظم خدای عالم و آدم

    صورت خوب آفرید و سیرت زیبا

    از در بخشندگی و بنده نوازی

    مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا

    قسمت خود می‌خورند منعم و درویش

    روزی خود می‌برند پشه و عنقا

    حاجت موری به علم غیب بداند

    در بن چاهی به زیر صخره صما

    جانور از نطفه می‌کند شکر از نی

    برگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خارا

    شربت نوش آفرید از مگس نحل

    نخل تناور کند ز دانه خرما

    از همگان بی‌نیاز و بر همه مشفق

    از همه عالم نهان و بر همه پیدا

    پرتو نور سرادقات جلالش

    از عظمت ماورای فکرت دانا

    خود نه زبان در دهان عارف مدهوش

    حمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضا

    هر که نداند سپاس نعمت امروز

    حیف خورد بر نصیب رحمت فردا

    بارخدایا مهیمنی و مدبر

    وز همه عیبی مقدسی و مبرا

    ما نتوانیم حق حمد تو گفتن

    با همه کروبیان عالم بالا

    سعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفت

    ور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا

    ای نفس خرم باد صبا

    از بر یار آمده‌ای مرحبا

    قافله شب چه شنیدی ز صبح

    مرغ سلیمان چه خبر از سبا

    بر سر خشمست هنوز آن حریف

    یا سخنی می‌رود اندر رضا

    از در صلح آمده‌ای یا خلاف

    با قدم خوف روم یا رجا

    بار دگر گر به سر کوی دوست

    بگذری ای پیک نسیم صبا

    گو رمقی بیش نماند از ضعیف

    چند کند صورت بی‌جان بقا

    آن همه دلداری و پیمان و عهد

    نیک نکردی که نکردی وفا

    لیکن اگر دور وصالی بود

    صلح فراموش کند ماجرا

    تا به گریبان نرسد دست مرگ

    دست ز دامن نکنیمت رها

    دوست نباشد به حقیقت که او

    دوست فراموش کند در بلا

    خستگی اندر طلبت راحتست

    درد کشیدن به امید دوا

    سر نتوانم که برآرم چو چنگ

    ور چو دفم پوست بدرد قفا

    هر سحر از عشق دمی می‌زنم

    روز دگر می‌شنوم برملا

    قصه دردم همه عالم گرفت

    در که نگیرد نفس آشنا

    گر برسد ناله سعدی به کوه

    کوه بنالد به زبان صدا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت طلا

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    روی تو خوش می‌نماید آینه ما

    کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا

    چون می روشن در آبگینه صافی

    خوی جمیل از جمال روی تو پیدا

    هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت

    از تو نباشد به هیچ روی شکیبا

    صید بیابان سر از کمند بپیچد

    ما همه پیچیده در کمند تو عمدا

    طایر مسکین که مهر بست به جایی

    گر بکشندش نمی‌رود به دگر جا

    غیرتم آید شکایت از تو به هر کس

    درد احبا نمی‌برم به اطبا

    برخی جانت شوم که شمع افق را

    پیش بمیرد چراغدان ثریا

    گر تو شکرخنده آستین نفشانی

    هر مگسی طوطیی شوند شکرخا

    لعبت شیرین اگر ترش ننشیند

    مدعیانش طمع کنند به حلوا

    مرد تماشای باغ حسن تو سعدیست

    دست فرومایگان برند به یغما

    اگر تو فارغی از حال دوستان یارا

    فراغت از تو میسر نمی‌شود ما را

    تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش

    بیان کند که چه بودست ناشکیبا را

    بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم

    به دیگران بگذاریم باغ و صحرا را

    به جای سرو بلند ایستاده بر لب جوی

    چرا نظر نکنی یار سروبالا را

    شمایلی که در اوصاف حسن ترکیبش

    مجال نطق نماند زبان گویا را

    که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد

    خطا بود که نبینند روی زیبا را

    به دوستی که اگر زهر باشد از دستت

    چنان به ذوق ارادت خورم که حلوا را

    کسی ملامت وامق کند به نادانی

    حبیب من که ندیدست روی عذرا را

    گرفتم آتش پنهان خبر نمی‌داری

    نگاه می‌نکنی آب چشم پیدا را

    نگفتمت که به یغما رود دلت سعدی

    چو دل به عشق دهی دلبران یغما را

    هنوز با همه دردم امید درمانست

    که آخری بود آخر شبان یلدا را

    شب فراق نخواهم دواج دیبا را

    که شب دراز بود خوابگاه تنها را

    ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند

    که احتمال نماندست ناشکیبا را

    گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی

    روا بود که ملامت کنی زلیخا را

    چنین جوان که تویی برقعی فروآویز

    و گر نه دل برود پیر پای برجا را

    تو آن درخت گلی کاعتدال قامت تو

    ببرد قیمت سرو بلندبالا را

    دگر به هر چه تو گویی مخالفت نکنم

    که بی تو عیش میسر نمی‌شود ما را

    دو چشم باز نهاده نشسته‌ام همه شب

    چو فرقدین و نگه می‌کنم ثریا را

    شبی و شمعی و جمعی چه خوش بود تا روز

    نظر به روی تو کوری چشم اعدا را

    من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

    معاف دوست بدارند قتل عمدا را

    تو همچنان دل شهری به غمزه‌ای ببری

    که بندگان بنی سعد خوان یغما را

    در این روش که تویی بر هزار چون سعدی

    جفا و جور توانی ولی مکن یارا

    پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را

    الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را

    قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد

    سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را

    گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی

    دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

    گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچم

    تا بگویند پس از من که به سر برد وفا را

    خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید

    دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

    باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن

    تا بدانی که چه بودست گرفتار بلا را

    از سر زلف عروسان چمن دست بدارد

    به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را

    سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان

    چون تأمل کند این صورت انگشت نما را

    آرزو می‌کندم شمع صفت پیش وجودت

    که سراپای بسوزند من بی سر و پا را

    چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

    خط همی‌بیند و عارف قلم صنع خدا را

    همه را دیده به رویت نگرانست ولیکن

    خودپرستان ز حقیقت نشناسند هوا را

    مهربانی ز من آموز و گرم عمر نماند

    به سر تربت سعدی بطلب مهرگیا را

    هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را

    قل لصاح ترک الناس من الوجد سکاری

    مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

    گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

    باری به چشم احسان در حال ما نظر کن

    کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را

    سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

    حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را

    من بی تو زندگانی خود را نمی‌پسندم

    کاسایشی نباشد بی دوستان بقا را

    چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد

    آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را

    حال نیازمندی در وصف می‌نیاید

    آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را

    بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

    دیگر چه برگ باشد درویش بی‌نوا را

    یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت

    چندان که بازبیند دیدار آشنا را

    نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان

    وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را

    ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی

    تا مدعی نماندی مجنون مبتلا را

    سعدی قلم به سختی رفتست و نیکبختی

    پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

     

    اشعار سعدی

     

    اشعار سعدی

     

    آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست
    پنداشت که مهلتی و تأخیری هست
    گو میخ مزن که خیمه می‌باید کند
    گو رخت منه که بار می‌باید بست   سعدی

     

    گل که هنوز نو به دست آمده بود
    نشکفته تمام باد قهرش بربود
    بیچاره بسی امید در خاطر داشت
    امید دراز و عمر کوتاه چه سود؟   سعدی

     

    چون ما و شما مقارب یکدگریم
    به زان نبود که پرده‌ی هم ندریم
    ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز
    عیب تو نگویم که یک از یک بتریم   سعدی

     

    آیین برادری و شرط یاری
    آن نیست که عیب من هنر پنداری
    آنست که گر خلاف شایسته روم
    از غایت دوستیم دشمن داری   سعدی

     

    روزی گفتی شبی کنم دلشادت
    وز بند غمان خود کنم آزادت
    دیدی که از آن روز چه شبها بگذشت
    وز گفته‌ی خود هیچ نیامد یادت؟   سعدی

     

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

    از صفحات دیگر نیز بازدید فرمائید : قیمت خودرو

    —– —– —– —– —– —– —– —– —– —–

     

    علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد
    دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست
    به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز
    وگرنه سیل چو بگرفت،سد نشایدبست   سعدی

     

    نادان همه جا با همه کس آمیزد
    چون غرقه به هر چه دید دست آویزد
    با مردم زشت نام همراه مباش
    کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد   سعدی

     

    مردان همه عمر پاره بردوخته‌اند
    قوتی به هزار حیله اندوخته‌اند
    فردای قیامت به گناه ایشان را
    شاید که نسوزند که خود سوخته‌اند   سعدی

     

    هر دولت و مکنت که قضا می‌بخشد
    در وهم نیاید که چرا می‌بخشد
    بخشنده نه از کیسه‌ی ما می‌بخشد
    ملک آن خداست تا کرا می‌بخشد   سعدی

     

    حاکم ظالم به سنان قلم
    دزدی بی‌تیر و کمان می‌کند
    گله ما را گله از گرگ نیست
    این همه بیداد شبان می‌کند
    آنکه زیان می‌رسد از وی به خلق
    فهم ندارد که زیان می‌کند
    چون نکند رخنه به دیوار باغ
    دزد، که ناطور همان می‌کند    سعدی

     

    گر خردمند از اوباش جفایی بیند
    تا دل خویش نیازارد و درهم نشود
    سنگ بی‌قیمت اگر کاسه‌ی زرین بشکست
    قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود   سعدی

     

    با گل به مثل چو خار می‌باید بود
    با دشمن، دوست‌وار می‌باید بود
    خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود
    در پرده روزگار می‌باید بود   سعدی

     

    ای صاحب مال، فضل کن بر درویش
    گر فضل خدای می‌شناسی بر خویش
    نیکویی کن که مردم نیک‌اندیش
    از دولت بختش همه نیک آید پیش   سعدی

     

    هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست؟
    یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست؟
    نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست
    از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست   سعدی

     

    دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت
    همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد
    ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست
    دزد دزدست وگر جامه‌ی قاضی دارد   سعدی

     

    سخن گفته دگر باز نیاید به دهن
    اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد
    تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن
    که چرا گفتم و اندیشه‌ی باطل باشد   سعدی

     

    چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور
    قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار
    هزار شربت شیرین و میوه‌ی مشموم
    چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار   سعدی

     

    مگسی گفت عنکبوتی را
    کاین چه ساقست و ساعد باریک
    گفت اگر در کمند من افتی
    پیش چشمت جهان کنم تاریک    سعدی

     

    چو می‌دانستی افتادن به ناچار
    نبایستی چنین بالا نشستن
    به پای خویش رفتن به نبودی
    کز اسب افتادن و گردن شکستن؟   سعدی

     

    ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی
    هر چند که بالغ شدی آخر تو آنی
    شکرانه‌ی زور آوری روز جوانی
    آنست که قدر پدر پیر بدانی   سعدی

     

    گدایان بینی اندر روز محشر
    به تخت ملک بر چون پادشاهان
    چنان نورانی از فر عبادت
    که گویی آفتابانند و ماهان
    تو خود چون از خجالت سر برآری
    که بر دوشت بود بار گناهان
    اگر دانی که بد کردی و بد رفت
    بیا پیش از عقوبت عذرخواهان    سعدی

     

    کلمات کلیدی : علاج از روی (عالم   آب آبگینه آتش آثار آثارش آخر آخری آدم صورت آزادت دیدی آستین آشنا آشنا گر آفتابانند آفرید آمده آمده‌ای آموز آمیزد چون آن آنها آنچه آنکه آنی شکرانه‌ی آواز آوری آویزد با آید آید دردمندان آینه آیینه ابتدا ابتکار ابداع ابلیس ابن ابوبکر ابی اتمام اجتماعی اجل احبا احتمال احسان احمدبن اختصاص اخلاق اخلاقی ادب ارادت از اسب است است است ترتیب است سعدی است شاهکار است، استادی استولی اسلامی اسیر اشعار اشعارش اطبا برخی اعدا اعضا هر اعظم افتادن افتی پیش افق اقدام اقیانوس الاجتماع الشعراء الله الناس الهی، الوجد اما امروز حیف امید اند اند دولت اندازه اندر اندرز اندوخته‌اند فردای اندیشه اندیشه‌ی انصاری انعام انکیاتو انگشت او او دوست اوباش اوست اوصاف اول اگر ای ایزد ایستاده ایشان این با باد بار باریک گفت باز بازبیند بازدید بازنپیچم تا بازگردی باشد باشد خطا باشد تا باشد   باطل باغ باغ دزد، بالا بالا سعدی بالغ باید ببری که ببینی بتریم   بختش بخش بخشندگی بد بدارد به بدارند بدان بداند در بدانی بدانی   بدایع، بدرد بدی بر برآرم برآری که برادر برادری برانگیخت برای بربود بیچاره برجا برد برد سعدی برده بردوخته‌اند قوتی برسد برفتادی برقع برقعی برملا قصه برنتوانی برند برود برگ بزرگان بس بساز وگرنه بست بست   بسوزند بسی بشناسی روا بشکست قیمت بطلب بعد بغداد بقا بقا آن بلا بلا خستگی بلند بلندبالا بلکه بمیرد بن بنالد بند بنده بندگان بنشست پنداشت بنه بنی به بهارست بهره بهشتست؟ نیکی بود بود صلح بود با بود خواهی بود نشکفته بود   بودست بودند بوده بوستان بوستان، بوی بپیچد ما بکر بکشندش بکنندم بگذاریم بگذشت وز بگرفت،سد بگزد بگویند بی بیابان بیداد بیرون بیستون بیش بین بیند تا بینی بی‌تیر بی‌جان بی‌قیمت بی‌نوا بی‌نیاز تأخیری تأمل تا تاریک    تازگی تبحر تحریر تحصیل تحمل تحیر تخت تذکره تربت تربیتی ترتیب ترش ترنج ترک ترکیبش مجال ترین تشنه تصنیف تصوف تقسیم تقلید تماشای تمام تمایل تناسب تناور تنطیم تنها تهجی تو تو ببرد توانا اکبر توانی تویی تیزبین ثریا ثریا گر ثنا جا جا ای جا غیرتم جاری جامه‌ی جان جانت جای جایی گر جریان جفا جفایی جلالش از جمال جمعی جمیل جنگ جهان جوان جوانی جوانی آنست جور جوی چرا حال حاوی حد حدی حروف حریف یا حسن حضرت حکمش حق حقیقت حلوا حلوا مرد حمد حوض حوضی حکام حکمت حکمتی حی حیله خار خارا شربت خاص خاطر خانقاه خاک خبر خجالت خدا خداست خداوند خدای خدمت خدمت دیگر خردمند خرم خرما از خشم خشمست خشنی خشک خطا خلاف خلاف با خلق خلق فهم خوابگاه خواتیم، خواجه خوان خواندند چهل خواهی دوست خوب خوبان خط خوبرویان وقعیست خود خودرو خودش خورد خورم خوش خوف خویش خویش بیان خویش نیکویی خیزد   خیمه داد علاوه دادن دارد آب دارد ناکسست دارد   داری داری   داشت داشت امید دامن دانا خود دانا صانع دانسته دانشجویان دانشگاه دانند که دانه دانی در دراز دراعه درخت درد دردم درمانست که درهم درویش درویش روزی درویش گر درویشان دریا قسمت دریغ دزدست دست دست به دستار دستت چنان دشمن دشمن، دفتر دفع دفم دل دلبران دلت دلداری دلشادت وز دلکش دمی دندان چون ده دهان دهد دهم دهن اول دهی دو دوا دوا سر دواج دوازدهم دور دوران دوست دوست بگذری دوستان دوستی دوستیم دوست‌وار دوشت دولت دوم دگر دیبا دید دید یک دیدار دیدن دیده دین دیو دیوار دیوانه دیگدان دیگر دیگران ذره، ذوق را را را شب را آرزو را از را الله را ای را باری را بازآ را باور را به را بیا را تو را حال را خنک را در را دو را دگر را ز را سر را سعدی را سلطان را شبی را شمایلی را قل را قیمت را من را مهربانی را نه را نگفتمت را همه را هنوز را هیچ را پیش را چشم را چنین را چون را کسی را که را گر را گرش را گرفتم را یا را شاید را کاین راحت راحتست درد راه رب رباعیات رجا بار رحمت رخ رخت رخنه رساله رساله، رسد رسم رضا از رضوان رفت رفت از رفت بیا رفتست رفتن رفتند رمقی رنج رنجور قدم رها دوست رود روز روز نظر روزگار روش روشن روم روم از روی رویت رویه ز زان زبان زر زرین زشت زشتست؟ یا زلف زلیخا زمان زمانی زنده زندگانی زندگینامه زنگی زهد زهر زور زیارت زیان زیبا زیبا از زیبا چون زیر ساحل ساخته، ساده ساعد ساقست سال سبا بر سبک ستان سحر سختی سخن سخنی سر سرادقات سراپای سرشتست از سرم سرو سروبالا سروده سعد سعدبن سعدی سعدی سعدی آیین سعدی ای سعدی با سعدی حاکم سعدی دیو سعدی روزی سعدی سخن سعدی مردان سعدی مگسی سعدی نادان سعدی هر سعدی هرگز سعدی چو سعدی چون سعدی گدایان سعدی گر سعدی گل سعدی آن سعدی اول سعدی جفا سعدی چو سعدیست دست سعدیه سفره سلاح سلاطین سلامت سلامت چندان سلوک سلیمان سمرقندی سنان سنگ سه سوخته‌اند   سود سود؟   سوم سوی سپاس سپردم سکاری مشتاقی سکر سیاحت سیاست سیاهی سیر سیرت سیل شاه شایسته شب شب چو شبان شبها شبی شخص شده شدی شربت شرط شرقی شریعت ششم شعرهای شما شمال شمع شمعی شنیدی شهری شود مدفن شوم شوند شکایت شکر شکرخا لعبت شکرخنده شکستن شکستن؟   شکیب شکیبا صید شیخ شیخ، شیراز شیرازی تخلص شیرین صاحب صاحبیه صافی خوی صبا صبا از صبا گو صبح مرغ صبوری صحبت صحرا صخره صدا صدق صرف صفت صفحات صلح صلیبی صما جانور صنع صورت صومعه ضعیف چند ضمن طاقت طاووس طبع طفل طلا طلبت طلعت طمع طوری طوطیی طولی طیبات، طینت ظالم عارف عاقل عاقلان عالم عالمی عبادت عبادت که عبارت عبدالله عذرا عذرخواهان    عربی عربی، عرفا عرفان عروسان عشق عشق معاف عظمت عقل عقوبت علم علما علی عمدا عمدا طایر عمر عملی، عنقا حاجت عنوان عنکبوتی عهد عهد نیک عهدی عیادت عیب عیبی عیسویان عیش غایت غرقه غزلیات غمان غمزه‌ای غیب فارسی فارسی، فارغ فارغی فر فراق فراموش فردا بارخدایا فردوس فرقدین فرمائید فروآویز و فرومایگان فضل فضلا فعلی فقط فهم فوت فکرت قادش قاضی قامت قتل قدر قدم قدمی قدیم قدیمی قصاید قصایدی قضا قطعات، قفا هر قلم قلم دزدی قلمرو قنات قهرش قیامت قیمت لب لصاح لطیف لغت، لیلی تا ما ما کآینه مات ماجرا ماجرا تا ماضی مال، ماهان تو ماهی ماورای مباش کز مبتلا مبرا ما متداول مثل مثنویات، مجالس، مجنون محدثان، محشر به مخالفت مخصوصاً مخیر مدار هزار مدبر وز مدح، مدعی مدن) مدهوش حمد مذکران شیخ مربوط مرحبا قافله مرد مردم مرمر مرگ دست مرگش مزن مسافرت مستی مسکین مشتمل مشخصی مشغول مشفق از مشموم چنان مضایقه مطالب مطایبات مظفرالدین معاصرین معرفی معروف معمور مفردات مفسران، مفید مقارب مقامه مقامی مقدسی ملاحان ملامت ملوک ملک ملکوت همچو من منطق، منعم منه مهارت مهر مهرگیا مهلت مهلتی مهیمنی موجود مورخین، موری موضوعات موی مکن مکنت مگر مگس مگسی مگو می میخ میسر میوه‌ی می‌باید می‌بخشد می‌بخشد بخشنده می‌بخشد در می‌بخشد ملک می‌برند می‌خورند می‌دانستی می‌رسد می‌رود می‌زنم روز می‌شناسی می‌شنوم می‌نماید می‌نکنی می‌نیاید آن می‌کند می‌کند آنکه می‌کند چون می‌کند گله می‌کند    می‌کندم می‌کنم نادانی حبیب ناشکیبا ناطور نالم ناله نام نامه ناچار نبایستی نباشد نباید نبود نبودن نبودی کز نبینند نتوانم نتوانی هر نتوانیم نثر نثر، نحل نخل نحو، نخوانند نخواهم نخواهند ندارد ندارد سست نداشت نداند ندریم ای ندیدست نرسد نرود در نسخ نسوزند نسیم نشان نشایدبست نشر نشستن به نشسته‌ام نشناسند نشود سنگ نشود   نصایح نصیب نطفه نطق نظامیه نظر نظران نظم نعمت نفس نفشانی هر نما نماند نماند به نماندست نماندی نمود نمود شیخ نمود وی نموده نمی‌برم نمی‌داری نگاه نمی‌رود نمی‌شود نمی‌پسندم کاسایشی ننشیند مدعیانش نه نهاد نهاده نهان نهم نو نوازی مرغ نور نورانی نوش نوشتست   نوعی نویسد نویسند نویسندگی نویسندگی، نویسی نکردی نکشید نکند نکنم که نکنی نکنیمت نگرانست نگشته نگه نگویم نگیرد نی برگ‌تر نیازارد نیازمندی نیامد نیاید نیز نیز عیب نیست نیست این نیفزاید نیک نیکبختی پس نیک‌اندیش از های هایی هدایت هر هزار هست گو هشتم هشیار هفتم هم هم به همان همراه همسایگان همه همچنان همگان همی‌بیند هنر هنوز هوا هیچ و واقع واقعه والا وامق وتنوع وجود وجودت که ورق وسایل وصالی وصف وعاظ، وعظ وفا وفا لیکن وقت وقوع ولی ولیعهد ولیکن ولیکن خودپرستان ومعاصرینش وهم وگر وی پا پادشا پادشاهان پادشاهان چنان پارسا پاره پاکیزه پای پدر پر پرداخت پرده پرده‌ی پرسیدنش پرور پروردگار پس پشه پنج پنجاه پنجم پند پنداری آنست پندنامه، پنهان پوست پیدا پیدا هر پیدا پرتو پیداست کتاب پیر پیش پیش   پیشت پیمان پیموده پیچیده پیک چاهی چرا چراغدان چشم چشمت چشمه چمن چند چنگ چنگ ور چنین چه چهارم چو چوب چون چین، کار کاسه‌ی کاش کاعتدال کبیر، کرا کرد کرد به کرد شهرت کرد دریغ کردن که کرده کردی کروبیان کس کس درد کسست دزد کسی کشورهای کشیدن کلام، کلیه کم کما کمال کمان کمند کن کن تا کن کز کند کند گو کنم کنند کنی که کوتاه کوته کوری کوه کوه کوی کی کیست کیسه‌ی گاه گدا گذارد سعدی گذشت گر گرد گردن گرفت گرفت در گرفتار گرفتن گرم گرگ گریبان گفت گفت ور گفتم گفتن با گفته گفته‌ی گفتی گل گلستان گلستان، گله گلی گناه گناهان اگر گه گهر گویا گویی گوییم گیا گیرد یا یادت؟ یار یار   یارا پیش یارا فراغت یارا گر یارم یاری آن یازدهم یعنی یغما یغما اگر یلدا یک یکدگریم به یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “سعدی”

    دیدگاه ها بسته شده اند.