شهریار

مجموعه: شعر

زندگینامه شهریار

زندگینامه شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی در سال 1285 هجری شمسی در روستای زیبای « خوشکناب » آذربایجان متولد شده است.

او در خانواده ای متدین ؛ کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی از وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود کــه بــه سبب حسن کتابتش بــه عــنــوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.

شهریار کــه دوران کودکی خود را در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در کنارکوه افسونگر « حیدر بابا » گذرانده بود همچون تصویر برداری توانا خاطرات زندگانی لطیف خود را در میان مردم مهربان و پاک طینت روستا و در حریم آن کوه سحرانگیز بــه ذهن سپرد.

او نخستین شعر خویش را در چهار سالگی بــه زبان ترکی آذربایجانی سرود ... بی شک سرایش ایــن شعر کودکانه ؛ گواه نبوغ و قریحه شگفت انگیز او بود.

شهریار شرح حال دوران کودکی خود را در اشعار آذربایجانیش بسیار زیبا؛تاثیر گذار و روان بــه تصویر کشیده است.

طبع توانای شهریار توانست در ابتدای دهه سی شمسی و در دوران میانسالی اثر بدیع و عظیم« حید ربابایه سلام» را بــه زبان مادریش بیافریند .

او در ایــن منظومه بی همتا در خصوص دوران شیرین کودکی و بازیگوشی خود در روستای خشکناب سروده اســت :

قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده ؛

( شب هنگام کــه مادر بزرگ قصه می گفت؛ )

کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده؛

(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه را می کوبید؛)

قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده؛

( هنگامی کــه گرگ شنگول و منگول ننه بز را می خورد؛)

من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!

(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)

شهریار دوران کودکی خود را درمیان روستائیان پاکدل آذربایجانی گذراند. امــا هنگامی کــه بــه تبریز آمد مفتون ایــن شهر جذاب و تاریخ ساز و ادیب پرور شد. دوران تحصیلات اولیه خود را در مدارس متحده ؛ فیوضات و متوسطه تبریز گذراند و بــا قرائت و کتابت السنه ترکی ؛ فارسی و عربی آشنا شد.

شهریار بعدا بــه تهران آمد و در دارالفـنون تهـران خوانده و تــا کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصیل کردو در چـند مریض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذراند ولــی د رسال آخر بــه عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیش آمدهای دیگر از ادامه تحـصیل محروم شــد و بــا وجود مجاهـدتهـایی کــه بعـداً توسط دوستانش بــه منظور تعـقـیب و تکـمیل ایــن یک سال تحصیل شد؛ شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شــد کــه وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت کــرد و در سال 1315 بــه بانک کـشاورزی تهـران داخل شــد .

شهـریار در تـبـریز بــا یکی از بـستگـانش ازدواج کرده؛ کــه ثـمره ایــن وصلت دودخـتر بــه نامهای شهـرزاد و مریم است.

از دوستان شهـریار مرحوم شهـیار؛ مرحوم استاد صبا؛ استاد نـیما؛ فـیروزکوهـی؛ تـفـضـلی؛ سایه وزاهدی رامی تـوان اسم بـرد.

وی ابتدا در اشعارش بهجت تخلص می کرد. ولــی بعدا دوبار بــرای انتخاب تخلص بــا دیوان حافظ فال گرفت و یک بار مصراع :

«که چرخ ایــن سکه ی دولت بــه نام شهریاران زد»

و بار دیگر

«روم بــه شهر خود و شهریار خود باشم»

آمد از ایــن رو تخلص شعر خود را بــه شهریار تبدیل کرد.

اشعار نخستین شهریار عمدتا بزبان فارسی سروده شده است.

شهریار خود می گوید وقتی کــه اشعارم را بــرای مادرم می خواندم وی بــه طعنه می گــفــت :

“پسرم شعرهای خودت را بــه زبان مادریت هم بنویس تــا مادرت نــیــز اشعارت را متوجه شود!”

این قبیل سفارشها از جانب مادر گرامیش و نــیــز اطرافیان همزبانش؛ باعث شــد تــا شهریار طبع خود را در زبان مادریش نیزبیازماید و یکی از بدیعترین منظومه های مردمی جهان سروده شود.

سیری در آثار

شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است؛ تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان؛ بـلـکـه هـر جا کــه ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد؛ هـنر او را می سـتایـند.

منظومه «حیدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شــد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.

“حـیـدر بابا” نـه تـنـهـا تــا کوره ده های آذربایجان؛ بـلـکـه بــه ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است؛ بدون استـثـنا مــمــکن نـیـسـت ترک زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.

این منظومه از آثار جاویدان شهریار و نخستین شعری اســت کــه وی بــه زبان مادری خود سروده است.

شهریار در سرودن ایــن منظومه از ادبیات ملی آذربایجان الهام گرفته است.

منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده از عشق شهریار بــه مردم آذربایجان اســت ؛ ایــن منظومه از جمله بهترین آثار ادبی در زبان ترکی آذری است؛ و در اکثر دانشگاههای جهان از جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحده‌آمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته اســت و برخی از موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.

اشعار ولایی

عمق تعلقات دینی و توجهات مذهبی خانواده و نــیــز شخص استاد شهریار بــه حدی اســت کــه عشق بــه ائمه اطهار علیه‌السلام در بسیاری از اشعارش عینا هویداست.

او در نعت حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید :

ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد ——- ببین کــه سر بکجا می کشد مقام محمد

بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی ——- پرنده پر نتوان زد بــه بام محمد

به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن ——– کــه نقش مهر نبوت بود بنام محمد…

شهریار در شعر یــا علی علیه‌السلام در مورد حضرت امیر المومنین علیه‌السلام می فرماید :

مستمندم بسته زنجیروزندان یاعلی ——- دستگیر ای دستگیر مستمندان یــا علی

بندی زندان روباهانم ای شیر خدا ——- می جوم زنجیر زندان را بــه دندان یــا علی

اشعار شهریار در ستایش امام اول شیعیان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیه‌السلام است.

علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا ——- کــه بــه ما سوا فکندی هــمــه سایه هما را

دل اگرخداشناسی هــمــه در رخ علی بین ——- بــه علی شناختم من بــه خدا قسم خدا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن ——- کــه نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را …

شهریار جانسوزترین اشعار خود را تقدیم حضرت سید الشهداء علیه‌السلام و حماسه ابدی او کرده اســت :

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین —— روی دل بــا کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش بــه اشکی شست دست —— مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین…

ویژگی سخن

شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.

او همچنین مقوله عشق را در اشعار خویش نابتر از هــر شعری عرضه داشته است.

در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام ؛ پر شرری می گردد. عشق شهریار بــه حدیست کــه او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی ؛درس و بحث را رها می کــنــد و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :

دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

اما ایــن عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

مرغ را بین کــه هنوزش هوس پرواز است!

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام ————- تــا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام

عجبا کــه ایــن عشق مسیر زندگی شهریار را تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او را از هم پاشید.

آسمان چــون جمع مشتاقان پریشان می کند———– درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان

این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شــد کــه حــتـی هنگام بازگشت معشوق؛ عاشق بــه وصل تن نداد .

آمدی جانم بقربانت ولــی حالا چرا ———— بی وفا حالا کــه من افتاده ام از پا چرا!؟

شهریارهمانگونه کــه بــه سرزمین مادری و رسوم پدر خود عشق می ورزد اشعار بسیار نغزی در خصوص مقام مادر و پدر بــه زبانهای ترکی و فارسی سروده اســت :

گویند من آن جنین کــه مادر —— از خون جگر بدو غذا داد

تا زنده ام آورد بــه دنیا —— جان کــنــد و بــه مرگ خود رضا داد

هم بــا دم گرم خود دم مرگ —— صبرم بــه مصیبت و عزا داد

من هرچه بکوشمش بــه احسان —— هرگز نتوانمش سزا داد

جز فضل خدا کــه خواهد اورا —— بــا جنت جاودان جزا داد

شهریار در شعر بسیار لطیف «خان ننه» آنچنان از غم فراق مادربزرگ عزیزش می نالد کــه گویی مادربزرگش نه بـلـکـه مادرش را از دست داده است!

عـلاقـه بــه آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور؛ آذربایـجان؛ شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید بــه زبان شعـر بـیان کرده است.

شهریار شاعر سه زبانه است. او بــه هــمــه زبانها و ملتها احترامی کامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخی از شعرای قومگرا نه تنها هیچ توهینی بــه ملل غیر نمی شــود بـلـکـه او در جای اشعارش می کوشد تــا بــا هــر نحو مــمــکن سبب انس زبانهای مختلف را فراهم کند. اشعار او بــه سه زبان ترکی آذربایجانی؛فارسی و عربی اســت .

سبک شناسی آثار

اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و هــر نوع تفسیر و تعبیری کــه در آن اشعار بشود؛ بــه افسانه زندگی او نزدیک است.

عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی……. و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد.

محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب بــه نظر میرسد.

در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زند, کــه بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز است.و شعر او در هــر زمینه کــه باشد از ایــن خصیصه بهره مندست و بــه تجدد و نوآوری گرایشی محسوس دارد.شعرهایی کــه بــرای نیما و بــه یاد او سروده و دگرگونیهایی کــه در برخی از اشعار خود در قالب و طرز تعبیر و زبان شعر بــه خرج داده, حــتـی تفاوت صور خیال و برداشت ها در قال سنتی و بسیاری جلوه های دیگر حاکی از طبع آزماییها در ایــن زمینه و تجربه های متعدد اوست.

قسمت عمده ای از دیوان شهریار غزل است.سادگی و عمومی بودن زبان و تعبیر یکی از موجبات رواج و شهرت شعر شهریار است.

شهریار بــا روح تاثیرپذیر و قریحه ی سرشار شاعرانه کــه دارد عواطف و تخیلات و اندیشه های خود را بــه زبان مردم بــه شعر بازگو کرده است. از ایــن رو شعر او بــرای همگان مفهوم و مأنوس و نــیــز موثر ست.

شهریار در زمینه های گوناگون بــه شیوه های متنوع شعر گفته اســت شعرهایی کــه در موضوعات وطنی و اجتماعی و تاریخی و مذهبی و وقایع عصری سروده, نــیــز کم نیست.

تازگی مضمون, خیال, تعبیر, حــتـی در قالب شعر دیوان او را از بسیاری شاعران عصر متمایز کرده است.

اغلب اشعار شهریار بــه مناسبت حال و مقال سروده شده و از ایــن روست کــه شاعر هــمــه جا در درآوردن لغات و تعبیرات روز و اصطلاحات معمول عامیانه امساک نمی کــنــد و تنها وصف حال زمان اســت کــه شعر اورا از اشعار گویندگان قدیم مجزا می‌کند.

ماه من در پرده چــون خورشید غماز غروب

گشت پنهان و مرا چــون دشت رنگ از رخ پرید

چون شفق دریای چشمم موج خون میزد کــه شد

آفتاب جا و د ا نتابم ز چشمم ناپدید

سرانجام خورشید حیات شهریارملک سخن و افتاب زندگی ملک الشعرای بی بدیل ایران پــس از هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در کوهستانهای آذربایجان غروب کرد.

اما او هرگز نمرده اســت زیــرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و نــیــز صدها؛میدان؛خیابان؛مرکز فرهنگی؛بوستان و … در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان(آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.

27 شهریور ماه سال 1367 شمسی سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.

در آنروز پیکرش بر دوش دهها هزار تن از دوستدارانش تــا مقبره الشعرای تبریز حمل شــد و در جوار افاضل ادب و هنر بــه خاک سپرده شــد .

روز ملی شعر و ادب

بیست و هفتم شهریور ماه سالروز خاموشی شهریار شعر ایران بــا تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی ” روز ملی شعر و ادب ” نامیده شده است.

نمونه آثار

در راه زندگانی
جوانی شمع ره کردم کــه جویم زندگانی را —– نجستم زندگانـــی را و گم کـردم جوانی را

کنون بــا بار پیــری آرزومندم کــه برگـردم —– بــه دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم —– کــه شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی —– چــه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی —– کــه در کامم بــه زهر آلود شهد شادمانـــی را

سخن بــا من نمی گوئی الا ای همزبـان دل —– خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو؟که چــون برگ خزان دیده—–به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را

به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان —– خدایـــا بر مگردان ایــن بلای آسمانـــی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتـن—– کــه از آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را

 

اشعار شهریار

 

اشعار شهریار

 

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کــنــد کو را گذار افتد بــه ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش ایــن جا و نیامد دیگرش از پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله بــا من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک کــه هــر شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد کــه راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت را فرامش کرده بــا آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

علی ای همای رحمت تو چــه آیتی خدا را

که بــه ماسوا فکندی هــمــه سایه هما را

دل اگــر خداشناسی هــمــه در رخ علی بین

به علی شناختم من بــه خدا قسم خدا را

به خدا کــه در دو عالم اثر از فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد هــمــه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی کــه گوید بــه پسر کــه قاتل من

چو اسیر تست اکنون بــه اسیر کن مدارا

بجز از علی کــه آرد پسری ابوالعجائب

که علم کــنــد بــه عالم شهدای کربلا را

چو بــه دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی کــه میتواند کــه بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم چــه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری بــه من آر توتیا را

به امید آن کــه شاید برسد بــه خاک پایت

چه پیامها سپردم هــمــه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان بــه دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد ایــن نوا را

«همه شب در ایــن امیدم کــه نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ یــا حق بشنو کــه در دل شب

غم دل بــه دوست گفتن چــه خوشست شهریارا

به چشمک اینهمه مژگان بــه هم مزن یارا

که ایــن دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده اســت کــه در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود بــه جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف بــه دوش افکن و بــه صحرا زن

که چشم مانده بــه ره آهوان صحرا را

به شهر ما چــه غزالان کــه باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق بــه دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین هــمــه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه بــا غزاله تست

صبا بــه لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز ایــن قدر کــه فراموش می کــنــد ما را

سنین عمر بــه هفتاد میرسد ما را

خدای من کــه بــه فریاد میرسد ما را

گرفتم آنکه جهانی بــه یاد ما بودند

دگر چــه فایده از یاد میرسد ما را

حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

فسانه نـیـسـت کز اجداد میرسد ما را

اگر کــه دجله پر از قایق نجات شود

پس از خرابی بغداد میرسد ما را

به چاه گور دگر منعکس شــود فریاد

چه جای داد کــه بیداد میرسد ما را

تو شهریار علی گو کــه در کشاکش حشر

علی و آل بــه امداد میرسد ما را

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کــنــد ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم از کــه می پرسد

زمستانی کــه نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم کــه آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی بــه بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نـیـسـت درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد ایــن بی صفایان را

به هــر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود

کجا بستند یــا رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شــد بیگانه دیدیم آشنایان را

به هــر فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ ایــن فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم ایــن اژدهایان را

به عزت چــون نبخشیدی بــه ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز پایان را

حریفی بــا تمسخر گــفــت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان چــه بود بهار شکفته را

هر لاله ای کــه از دل ایــن خاکدان دمید

نو کــرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران بــه دامن اســت هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته چــه جای محاق بود

آخر محاق نـیـسـت کــه ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده ام بــه دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها بــه سینه ایــن خاکدان در است

کس نـیـسـت واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس از رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

لب دوخت هــر کرا کــه بدو راز گــفــت دهر

تا باز نشنود ز کس ایــن راز گفته را

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته چــون کشم در و لعل نسفته را

شب بــه هم درشکند زلف چلیپائی را

صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را

گر از آن طور تجلی بــه چراغی برسی

موسی دل طلب و سینه سینائی را

گر بــه آئینه سیماب سحر رشک بری

اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را

رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل

تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را

از نسیم سحر آموختم و شعله شمع

رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را

جان چــه باشد کــه بــه بازار تو آرد عاشق

قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را

طوطیم گوئی از آن قند لب آموخت سخن

که بــه دل آب کــنــد شکر گویائی را

دل بــه هجران تو عمریست شکیباست ولی

بار پیری شکند پشت شکیبائی را

شب بــه مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل

شمع بزم چمنند انجمن آرائی را

صبح سرمی کشد از پشت درختان خورشید

تا تماشا کــنــد ایــن بزم تماشائی را

جمع کن لشکر توفیق کــه تسخیر کنی

شهریارا قرق عزلت و تنهائی را

 

شعرهای شهریار

 

 

شعرهای شهریار

 

در دیـــــاری کــه در او نـیـسـت کســی یار کســــی —– کاش یارب کــه نیفتد بــه کسی کار کسی

هــــــر کس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی —– نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ کســــی

آخــــــرش محــــنت جانــــکاه بــه چـــــاه انـــــدازد —– هرکه چــون ماه برافروخت شبِ تارِکسـی

سودش ایــن بس کــه بــه هیچش بفروشند چو من —– هــر کــه باقیمت جان بود خریدار کســـی    شهریار

 

زمســتان پوســـتین افزود بر تن کدخدایــــان را —– ولیـکــن پوســت خواهد کــنــد ما یــک لاقبایان را

ره ماتم ســـــرای ما ندانم از کــه می پرســــد —– زمســـــتانی کــه نشناسد در دولت سرایان را

به دوش از بــرف بـالاپــوش خـز ارباب مــــی آید —– کــه لرزانــــــد تن عــــــریان بی برگ و نوایان را

طبیب بی مروت کــــــی بــه بالیــن فقیـــر آیـــد —– کــه کس در بند درمان نـیـسـت درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر—–که حاجت بردن ای آزاده مرد ایــن بی صفایان را

حریفی بــا تمســـخر گــفــت زاری شـــهریارا بـس —– کــه میگیرند در شــــــهر و دیار ما گدایــــان را   شهریار

 

شب هــمــه بی تو کار من شکوه بــه ماه کردنست —– روز ستاره تــا سحر تیره بــه آه کردنســت

متن خبر کــه یک قلم بــــی تو ســـیاه شــد جهان —– حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنســت

نو گل نازنـــیـن من تــا تــــو نگـــاه مــــی‌کنــــی —– لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنســت…   شهریار

 

علی ای همای رحمت تو چــه آیتی خدا را —– کــه بــه ماسوا فکندی هــمــه سـایه همــا را

دل اگــر خداشناسی هــمــه در رخ علی بین —– بــه علی شناختم بــه خدا قســـم خـدا را

به خـدا کــه در دو عــــالم اثر از فنا نمــــاند —– چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

برو ای گدای مســــکین در خانه علی زن —– کــه نگین پادشــــاهی دهد از کرم گدا را …   شهریار

 

راهــــی بــه خـــــــدا دارد  خلوتــــــگه  تنـــهایی —– آنجا کــه روی از خود آنجا کــه بــه خود آیــــــــی

هر جا کــه ســـــــری بردم در پــرده تو را دیــــدم —– تو پرده نشـــــــینی و من هـرزه ی هــر جایی

بیدار تو تــا بـــــودم رویـــــــای تو مـــــــی دیــــدم —– بیدار کن از خـــــوابم ای شــــــــــاهد رویایی

از چشم تو می خیزد هنگامه ی ســــر مستی —– وز زلف تو می زایــــد انگیزه ی شــــــــیدایی

هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشـــــید —– مجموعه ی لطف اســت و منظومه ی زیبایی

چشمی کــه تماشاگر دز حسن تو باشد نـیـسـت —– در عشق نمی گنجد ایــن حسن تماشـــایی   شهریار

 

آمـدی جــانـم بــه قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ —– بی وفا؛بی وفا حالا کــه من افتاده ام از پا چــرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی  —– ســـنگدل ایــن زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟

عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت —– مـن کــه یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟

نـــازنــینا ما بــه نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم —– دیـــگر اکنـــون بــا جوانـان ناز کــن بــا مــا چـــــرا ؟

وه کــــه بــا ایــن عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار —– ایــن هــمــه غافل شـدن از چــون منی شیدا چــرا ؟

آسمان چــون جمع مشتاقان؛پریشان می کــنــد —– درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم دنیا چــــرا ؟

شـــهریارا بی حبیب خود نمی کردی ســفر —– راه عشق اســت ایــن یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟ —– تنها چرا ؟ حالا چرا    شهریار

 

سن یاریمین قاصدی سن ایلش سنه چای دمیشم(تو قاصد یارم هستی بنشین برایت چای سفارش داده ام)

خیالینی گوندریپ دیر بســــکی من آخ وای دمیشم (از بس کــه من آه و ناله کرده ام خیالش را فرستاده )

آخ گجه لر یاتمامیشام من سـنه لای لای دمیشم (آه کــه شبها از غم فراقت نخفته ام و برایت لای لای گفته ام)

سن یاتالی من گوزومه اولدوزلاری سای دمیشم(آن دم کــه بــه خواب نازفرو رفته ای بجایت تاسحر ستاره هارا شمرده ام)

هر کس سـنه اوالوز دیه اوزوم سنه آی دمیشــم (هر کس بــه تو ستاره گفته اســت خودم برایت ماه گفته ام)

سندن سورا حیاته من شیرین دسه زای دمیشم(بعد از تو ایــن زندگی هــر قدر هم شیرین باشد در نظرم تلخ خواهد بود)

هر گوزلدن بیر گل آلیپ ســــن گوزه له پای دمیشم (از هــر ماه رخی شاخه گلی گرفته و برایت دسته گلی فرستاده ام)

ســـین گون تک باتماقیوی آی باتانا تای دمیشـم(و غروب خورشید وار تو را مانند ماه گرفتگی  دیده ام چــون ماه من بودی)

ایندی یایا قیـش دییرم سابق قیشا یای دمیشم(حال بــه بهار زمستان خواهم گــفــت امــا قبل ها بــه زمستان بهار گفته ام)    شهریار

 

بر لبِ لرزان من ؛ فــریادِ دل ؛ خاموش بود —– آخــر آن تنها امیــد جــان من تنــهــا نـبــود

جز من و او ؛ دیگری هم بود ؛ امّا ای دریغ —– آگَه از دردِ دلم؛ زان عشقِ جان فرسا نبود    شهریار

 

قــمار عاشـــــقان بردی نـــــدارد از نـــداران پرس —–کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس

جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی اســـــت —–شب بدمستی وصبح خمار از میگساران پرس

تو کز چشـم و دل مــردم گریزانی چــه میـــدانی —–حدیث اشــک و آه من برو از باد و باران پرس

جهان ویران کندگر خود بنای تخت جمشیداست —– بــرو تاریـخ ایــن دیر کهن از یـــادگـــاران پرس

سـلامــت آنسـوی قافســت و آزادی در آن وادی —–نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس

به چشم مدعی جانان جمال خویــش ننماید —– چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس    شهریار

 

از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم—– شرمنده‌ی جوانـــی از ایــن زندگانیـم

دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه را —–یاری کن ای اجل کــه بــه یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم کــه عشق—– داده نویــــــد زندگــــی جــاودانیـــــم    شهریار

 

مُشـــرکان کز هــر ســـــــلاحی فتنه و شــر میکُنند —– از عـبا هنگامه وز عمّـــامه محشـر میکنند

این محبت محتسب بــا دکّـــــــهۀ گـــــــــبران نــکرد —– کایـن گروه تُحفه بــا محراب و منبر میـکنند

یک ســخن کز دل برآید برلب اینــــقوم نیســــــت  —– گرچه از بانگ اذان گوش فلک کر میــکنند

در دل مــــــــــردم هراس کیفر انـــــدازنـــدگــــــــان —– خود چــرا کمتر هراس از روز کیـفر میکنند

سـاقیان کوثرند امّا شـــــب از دســــت خــمـــــــار —–پای خُم هم میـخزند و می بساغر میکنند

در کمین اهــل ایــمــان بــا کمـند کیـــد و کـیـــــــن —–پشت هــر سنگی کــه میابند سنگر میکنند

آنچــــه دین در قرنـــها کافر مســـلــمان کـــرده بود —– ایــن حریــفان جمـله را یکروزه کافر میکنند

چون حقایق مسخ شده دین جز یک افسانه نیست—– کور دل آنانـــکه ایــن افســانه باور میکنـنـد

زنـــدگــی را آخــور و آبشـــــخوری داننــــد و بـــس —–وه کــه انسان همقطار اسب و استر میکنند

وای از ایــن بدخبره عـــطــاران کــــــــه از خبط دماغ —–پشگ را نایب مناب مشگ و عنبر میکنند

کوره دهها غـــــافلند از کیــــمیاکــاران عشــــــــق —– کز نگاهی سـکۀ قلب مسـین زر میــکنند

در خرابــــات آی کــاینجا مســـلـــم و گـبر و یهـــود —– جمله از یـکجُرعه می باهم برادر میـکنند

ناز درویشــــــــان و اســــتغنای ایشــــــان کز بشر —– سرفرو بردند و از افرشته ســر بر میــکنند

جام جادوئی اســت بار نــدان کــه تــا سر میکشیش —–جان بــه جانان وصل و دل پیوند دلبر میکنند

گر تو بی کفش و کُله جَســـتی بکــــوی میــــکده —– بی سر و پایان عشقت تاج بر سر میکنند

آری اســـــتغنای طبـــــع و کیـــــمیـــــای تربیـــــت —– لعل را همسنگ خـاک و خاکرا زیر میکنند

ســینه صافی کن کــه از باران رحمـت چــون صــدف —– دامن دریــــا دلان پُر دُرّ و گـــــوهر میـکنند

شـــــهریار از پلـــــه هـــــای عـرش اگــــر بالا روی—–قدسـیان بینی کــه شعر حافظ از بر میکنند    شهریار

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شهریار”

دیدگاه ها بسته شده اند.