شهریار

مجموعه: شعر

زندگینامه شهریار

زندگینامه شهریار

سید محمد حسین بهجت تبریزی در سال 1285 هجری شمسی در روستای زیبای « خوشکناب » آذربایجان متولد شده است.

او در خانواده ای متدین ، کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی az وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود ke be سبب حسن کتابتش be عنوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.

شهریار ke دوران کودکی خود ra در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در کنارکوه افسونگر « حیدر بابا » گذرانده بود همچون تصویر برداری توانا خاطرات زندگانی لطیف خود ra در میان مردم مهربان و پاک طینت روستا و در حریم آن کوه سحرانگیز be ذهن سپرد.

او نخستین شعر خویش ra در چهار سالگی be زبان ترکی آذربایجانی سرود . بی شک سرایش in شعر کودکانه ، گواه نبوغ و قریحه شگفت انگیز او بود.

شهریار شرح حال دوران کودکی خود ra در اشعار آذربایجانیش بسیار زیبا،تاثیر گذار و روان be تصویر کشیده است.

طبع توانای شهریار توانست در ابتدای دهه سی شمسی و در دوران میانسالی اثر بدیع و عظیم« حید ربابایه سلام» ra be زبان مادریش بیافریند .

او در in منظومه بی همتا در خصوص دوران شیرین کودکی و بازیگوشی خود در روستای خشکناب سروده است :

قاری ننه گئجه ناغیل دییه نده ،

( شب هنگام ke مادر بزرگ قصه می گفت، )

کولک قالخیب قاپ باجانی دویه نده،

(بوران بر می خاست و در و پنجره خانه ra می کوبید،)

قورد کئچی نین شنگیله سین ییه نده،

( هنگامی ke گرگ شنگول و منگول ننه بز ra می خورد،)

من قاییدیب بیر ده اوشاق اولایدیم!

(ای کاش من می توانستم بر گردم و بار دیگر کودکی شوم !)

شهریار دوران کودکی خود ra درمیان روستائیان پاکدل آذربایجانی گذراند. amma هنگامی ke be تبریز آمد مفتون in شهر جذاب و تاریخ ساز و ادیب پرور شد. دوران تحصیلات اولیه خود ra در مدارس متحده ، فیوضات و متوسطه تبریز گذراند و ba قرائت و کتابت السنه ترکی ، فارسی و عربی آشنا شد.

شهریار بعدا be تهران آمد و در دارالفـنون تهـران خوانده و ta کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصیل کردو در چـند مریض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی ra گـذراند vali د رسال آخر be عـلل عـشقی و ناراحـتی خیال و پـیش آمدهای دیگر az ادامه تحـصیل محروم شد و ba وجود مجاهـدتهـایی ke بعـداً توسط دوستانش be منظور تعـقـیب و تکـمیل in یک سال تحصیل شد، شهـریار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد ke وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نیشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 be بانک کـشاورزی تهـران داخل شد .

شهـریار در تـبـریز ba یکی az بـستگـانش ازدواج کرده، ke ثـمره in وصلت دودخـتر be نامهای شهـرزاد و مریم است.

از دوستان شهـریار مرحوم شهـیار، مرحوم استاد صبا، استاد نـیما، فـیروزکوهـی، تـفـضـلی، سایه وزاهدی رامی تـوان اسم بـرد.

وی ابتدا در اشعارش بهجت تخلص می کرد. vali بعدا دوبار برای انتخاب تخلص ba دیوان حافظ فال گرفت و یک بار مصراع :

«که چرخ in سکه ی دولت be نام شهریاران زد»

و بار دیگر

«روم be شهر خود و شهریار خود باشم»

آمد az in رو تخلص شعر خود ra be شهریار تبدیل کرد.

اشعار نخستین شهریار عمدتا بزبان فارسی سروده شده است.

شهریار خود می گوید وقتی ke اشعارم ra برای مادرم می خواندم وی be طعنه می گفت :

“پسرم شعرهای خودت ra be زبان مادریت هم بنویس ta مادرت niz اشعارت ra متوجه شود!”

این قبیل سفارشها az جانب مادر گرامیش و niz اطرافیان همزبانش، باعث شد ta شهریار طبع خود ra در زبان مادریش نیزبیازماید و یکی az بدیعترین منظومه های مردمی جهان سروده شود.

سیری در آثار

شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا ke ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او ra می سـتایـند.

منظومه «حیدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.

“حـیـدر بابا” نـه تـنـهـا ta کوره ده های آذربایجان، بلکه be ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نیست ترک زبانی منظومه حـیـدربابا ra بشنود و منـقـلب نـشود.

این منظومه az آثار جاویدان شهریار و نخستین شعری است ke وی be زبان مادری خود سروده است.

شهریار در سرودن in منظومه az ادبیات ملی آذربایجان الهام گرفته است.

منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده az عشق شهریار be مردم آذربایجان است ، in منظومه az جمله بهترین آثار ادبی در زبان ترکی آذری است، و در اکثر دانشگاههای جهان az جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحده‌آمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته است و برخی az موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.

اشعار ولایی

عمق تعلقات دینی و توجهات مذهبی خانواده و niz شخص استاد شهریار be حدی است ke عشق be ائمه اطهار علیه‌السلام در بسیاری az اشعارش عینا هویداست.

او در نعت حضرت رسول اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم می فرماید :

ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد ——- ببین ke سر بکجا می کشد مقام محمد

بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی ——- پرنده پر نتوان زد be بام محمد

به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن ——– ke نقش مهر نبوت بود بنام محمد…

شهریار در شعر ya علی علیه‌السلام در مورد حضرت امیر المومنین علیه‌السلام می فرماید :

مستمندم بسته زنجیروزندان یاعلی ——- دستگیر ای دستگیر مستمندان ya علی

بندی زندان روباهانم ای شیر خدا ——- می جوم زنجیر زندان ra be دندان ya علی

اشعار شهریار در ستایش امام اول شیعیان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیه‌السلام است.

علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا ——- ke be ما سوا فکندی hame سایه هما را

دل اگرخداشناسی hame در رخ علی بین ——- be علی شناختم من be خدا قسم خدا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن ——- ke نگین پادشاهی دهد az کرم گدا ra …

شهریار جانسوزترین اشعار خود ra تقدیم حضرت سید الشهداء علیه‌السلام و حماسه ابدی او کرده است :

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین —— روی دل ba کاروان کربلا دارد حسین

ازحریم کعبه جدش be اشکی شست دست —— مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین…

ویژگی سخن

شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.

او همچنین مقوله عشق ra در اشعار خویش نابتر az har شعری عرضه داشته است.

در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرری می گردد. عشق شهریار be حدیست ke او در آستانه فارغ التحصیلی az دانشکده پزشکی ،درس و بحث ra رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :

دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت

شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست

اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

اما in عشق زمینی بال پرواز او ra بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.

قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند

مرغ ra بین ke هنوزش هوس پرواز است!

سالها شمع دل افروخته و سوخته ام ————- ta زپروانه کمی عاشقی آموخته ام

عجبا ke in عشق مسیر زندگی شهریار ra تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او ra az هم پاشید.

آسمان chon جمع مشتاقان پریشان می کند———– درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان

این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شد ke حتی هنگام بازگشت معشوق، عاشق be وصل تن نداد .

آمدی جانم بقربانت vali حالا چرا ———— بی وفا حالا ke من افتاده ام az پا چرا!؟

شهریارهمانگونه ke be سرزمین مادری و رسوم پدر خود عشق می ورزد اشعار بسیار نغزی در خصوص مقام مادر و پدر be زبانهای ترکی و فارسی سروده است :

گویند من آن جنین ke مادر —— az خون جگر بدو غذا داد

تا زنده ام آورد be دنیا —— جان کند و be مرگ خود رضا داد

هم ba دم گرم خود دم مرگ —— صبرم be مصیبت و عزا داد

من هرچه بکوشمش be احسان —— هرگز نتوانمش سزا داد

جز فضل خدا ke خواهد اورا —— ba جنت جاودان جزا داد

شهریار در شعر بسیار لطیف «خان ننه» آنچنان az غم فراق مادربزرگ عزیزش می نالد ke گویی مادربزرگش نه بلکه مادرش ra az دست داده است!

عـلاقـه be آب و خـاک وطن ra شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید be زبان شعـر بـیان کرده است.

شهریار شاعر سه زبانه است. او be hame زبانها و ملتها احترامی کامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخی az شعرای قومگرا نه تنها هیچ توهینی be ملل غیر نمی شود بلکه او در جای اشعارش می کوشد ta ba har نحو ممکن سبب انس زبانهای مختلف ra فراهم کند. اشعار او be سه زبان ترکی آذربایجانی،فارسی و عربی است .

سبک شناسی آثار

اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و har نوع تفسیر و تعبیری ke در آن اشعار بشود، be افسانه زندگی او نزدیک است.

عشقهای عارفانه شهریار ra میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی……. و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد.

محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی az خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب be نظر میرسد.

در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زند, ke بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز است.و شعر او در har زمینه ke باشد az in خصیصه بهره مندست و be تجدد و نوآوری گرایشی محسوس دارد.شعرهایی ke برای نیما و be یاد او سروده و دگرگونیهایی ke در برخی az اشعار خود در قالب و طرز تعبیر و زبان شعر be خرج داده, حتی تفاوت صور خیال و برداشت ها در قال سنتی و بسیاری جلوه های دیگر حاکی az طبع آزماییها در in زمینه و تجربه های متعدد اوست.

قسمت عمده ای az دیوان شهریار غزل است.سادگی و عمومی بودن زبان و تعبیر یکی az موجبات رواج و شهرت شعر شهریار است.

شهریار ba روح تاثیرپذیر و قریحه ی سرشار شاعرانه ke دارد عواطف و تخیلات و اندیشه های خود ra be زبان مردم be شعر بازگو کرده است. az in رو شعر او برای همگان مفهوم و مأنوس و niz موثر ست.

شهریار در زمینه های گوناگون be شیوه های متنوع شعر گفته است شعرهایی ke در موضوعات وطنی و اجتماعی و تاریخی و مذهبی و وقایع عصری سروده, niz کم نیست.

تازگی مضمون, خیال, تعبیر, حتی در قالب شعر دیوان او ra az بسیاری شاعران عصر متمایز کرده است.

اغلب اشعار شهریار be مناسبت حال و مقال سروده شده و az in روست ke شاعر hame جا در درآوردن لغات و تعبیرات روز و اصطلاحات معمول عامیانه امساک نمی کند و تنها وصف حال زمان است ke شعر اورا az اشعار گویندگان قدیم مجزا می‌کند.

ماه من در پرده chon خورشید غماز غروب

گشت پنهان و مرا chon دشت رنگ az رخ پرید

چون شفق دریای چشمم موج خون میزد ke شد

آفتاب جا و د ا نتابم ز چشمم ناپدید

سرانجام خورشید حیات شهریارملک سخن و افتاب زندگی ملک الشعرای بی بدیل ایران pas az هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در کوهستانهای آذربایجان غروب کرد.

اما او هرگز نمرده است زیرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و niz صدها،میدان،خیابان،مرکز فرهنگی،بوستان و … در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان(آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.

27 شهریور ماه سال 1367 شمسی سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.

در آنروز پیکرش بر دوش دهها هزار تن az دوستدارانش ta مقبره الشعرای تبریز حمل شد و در جوار افاضل ادب و هنر be خاک سپرده شد .

روز ملی شعر و ادب

بیست و هفتم شهریور ماه سالروز خاموشی شهریار شعر ایران ba تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی ” روز ملی شعر و ادب ” نامیده شده است.

نمونه آثار

در راه زندگانی
جوانی شمع ره کردم ke جویم زندگانی ra —– نجستم زندگانـــی ra و گم کـردم جوانی را

کنون ba بار پیــری آرزومندم ke برگـردم —– be دنبال جوانـــی کـوره راه زندگانــــی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کـرده رامانـم —– ke شب در خــواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما ra هم شبابی و شکر خوابی —– che غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود az خواب خوش مستی —– ke در کامم be زهر آلود شهد شادمانـــی را

سخن ba من نمی گوئی الا ای همزبـان دل —– خدایــا بــا کـه گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو؟که chon برگ خزان دیده—–به پای سرو خود دارم هوای جانفشانـــی را

به چشم آسمانـی گردشی داری بلای جان —– خدایـــا بر مگردان in بلای آسمانـــی را

نمیری شهریار az شعر شیرین روان گفتـن—– ke az آب بقا جویند عمــــر جاودانـی را

 

اشعار شهریار

 

اشعار شهریار

 

گذار آرد مه من گاهگاه az اشتباه اینجا

فدای اشتباهی کآرد او ra گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو ra گذار افتد be ما یارب

فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش in جا و نیامد دیگرش az پی

نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله ba من باش و ترک کامکاران کن

چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک ke har شب شاهد توفیق

چراغت پیش پا دارد ke راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

کدورت ra فرامش کرده ba آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار az مکتب حافظ

که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

علی ای همای رحمت تو che آیتی خدا را

که be ماسوا فکندی hame سایه هما را

دل agar خداشناسی hame در رخ علی بین

به علی شناختم من be خدا قسم خدا را

به خدا ke در دو عالم اثر az فنا نماند

چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ

به شرار قهر سوزد hame جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه علی زن

که نگین پادشاهی دهد az کرم گدا را

بجز az علی ke گوید be پسر ke قاتل من

چو اسیر تست اکنون be اسیر کن مدارا

بجز az علی ke آرد پسری ابوالعجائب

که علم کند be عالم شهدای کربلا را

چو be دوست عهد بندد ز میان پاکبازان

چو علی ke میتواند ke بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحیرم che نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت

که ز کوی او غباری be من آر توتیا را

به امید آن ke شاید برسد be خاک پایت

چه پیامها سپردم hame سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان be دعای مستمندان

که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را

چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم

که لسان غیب خوشتر بنوازد in نوا را

«همه شب در in امیدم ke نسیم صبحگاهی

به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»

ز نوای مرغ ya حق بشنو ke در دل شب

غم دل be دوست گفتن che خوشست شهریارا

به چشمک اینهمه مژگان be هم مزن یارا

که in دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است ke در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود be جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف be دوش افکن و be صحرا زن

که چشم مانده be ره آهوان صحرا را

به شهر ما che غزالان ke باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق be دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین hame نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر az اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه ba غزاله تست

صبا be لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز in قدر ke فراموش می کند ما را

سنین عمر be هفتاد میرسد ما را

خدای من ke be فریاد میرسد ما را

گرفتم آنکه جهانی be یاد ما بودند

دگر che فایده az یاد میرسد ما را

حدیث قصه سهراب و نوشداروی او

فسانه نیست کز اجداد میرسد ما را

اگر ke دجله پر az قایق نجات شود

پس az خرابی بغداد میرسد ما را

به چاه گور دگر منعکس شود فریاد

چه جای داد ke بیداد میرسد ما را

تو شهریار علی گو ke در کشاکش حشر

علی و آل be امداد میرسد ما را

زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را

ره ماتم سرای ما ندانم az ke می پرسد

زمستانی ke نشناسد در دولت سرایان را

به دوش az برف بالاپوش خز ارباب می آید

که لرزاند تن عریان بی برگ و نوایان را

به کاخ ظلم باران هم ke آید سر فرود آرد

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را

طبیب بی مروت کی be بالین فقیر آید

که کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر

که حاجت بردن ای آزاده مرد in بی صفایان را

به har کس مشکلی بردیم و az کس مشکلی نگشود

کجا بستند ya رب دست آن مشکل گشایان را

نقاب آشنا بستند کز بیگانگان رستیم

چو بازی ختم شد بیگانه دیدیم آشنایان را

به har فرمان آتش عالمی در خاک و خون غلطید

خدا ویران گذارد کاخ in فرمانروایان را

به کام محتکر روزی مردم دیدم وگفتم

که روزی سفره خواهدشد شکم in اژدهایان را

به عزت chon نبخشیدی be ذلت می ستانندت

چرا عاقل نیندیشد هم az آغاز پایان را

حریفی ba تمسخر گفت زاری شهریارا بس

که میگیرند در شهر و دیار ما گدایان را

بیداد رفت لاله بر باد رفته را

یا رب خزان che بود بهار شکفته را

هر لاله ای ke az دل in خاکدان دمید

نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی شود

باران be دامن است هوای گرفته را

وای ای مه دو هفته che جای محاق بود

آخر محاق نیست ke ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب

آورده ام be دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله های چو من بلبلی حزین

بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست

تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

یارب چها be سینه in خاکدان در است

کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرفت کس az رهروان خاک

چون رفت خواهی اینهمه راه نرفته را

لب دوخت har کرا ke بدو راز گفت دهر

تا باز نشنود ز کس in راز گفته را

لعلی نسفت کلک در افشان شهریار

در رشته chon کشم در و لعل نسفته را

شب be هم درشکند زلف چلیپائی را

صبحدم سردهد انفاس مسیحائی را

گر az آن طور تجلی be چراغی برسی

موسی دل طلب و سینه سینائی را

گر be آئینه سیماب سحر رشک بری

اشک سیمین طلبی آینه سیمائی را

رنگ رؤیا زده ام بر افق دیده و دل

تا تماشا کنم آن شاهد رؤیائی را

از نسیم سحر آموختم و شعله شمع

رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را

جان che باشد ke be بازار تو آرد عاشق

قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را

طوطیم گوئی az آن قند لب آموخت سخن

که be دل آب کند شکر گویائی را

دل be هجران تو عمریست شکیباست ولی

بار پیری شکند پشت شکیبائی را

شب be مهتاب رخت بلبل و پروانه وگل

شمع بزم چمنند انجمن آرائی را

صبح سرمی کشد az پشت درختان خورشید

تا تماشا کند in بزم تماشائی را

جمع کن لشکر توفیق ke تسخیر کنی

شهریارا قرق عزلت و تنهائی را

 

شعرهای شهریار

 

 

شعرهای شهریار

 

در دیـــــاری ke در او نیست کســی یار کســــی —– کاش یارب ke نیفتد be کسی کار کسی

هــــــر کس آزار منِ زار پســـــندیــــــد ولــــــــــی —– نپـــســـــندیــــد دلِ زار مـن آزارِ کســــی

آخــــــرش محــــنت جانــــکاه be چـــــاه انـــــدازد —– هرکه chon ماه برافروخت شبِ تارِکسـی

سودش in بس ke be هیچش بفروشند چو من —– har ke باقیمت جان بود خریدار کســـی    شهریار

 

زمســتان پوســـتین افزود بر تن کدخدایــــان ra —– ولیـکــن پوســت خواهد کند ما یــک لاقبایان را

ره ماتم ســـــرای ما ندانم az کــه می پرســــد —– زمســـــتانی ke نشناسد در دولت سرایان را

به دوش az بــرف بـالاپــوش خـز ارباب مــــی آید —– ke لرزانــــــد تن عــــــریان بی برگ و نوایان را

طبیب بی مروت کــــــی be بالیــن فقیـــر آیـــد —– ke کس در بند درمان نیست درد بی دوایان را

به تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر—–که حاجت بردن ای آزاده مرد in بی صفایان را

حریفی ba تمســـخر گفت زاری شـــهریارا بـس —– ke میگیرند در شــــــهر و دیار ما گدایــــان را   شهریار

 

شب hame بی تو کار من شکوه be ماه کردنست —– روز ستاره ta سحر تیره be آه کردنســت

متن خبر ke یک قلم بــــی تو ســـیاه شد جهان —– حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنســت

نو گل نازنـــیـن من تــا تــــو نگـــاه مــــی‌کنــــی —– لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنســت…   شهریار

 

علی ای همای رحمت تو che آیتی خدا ra —– ke be ماسوا فکندی hame سـایه همــا را

دل agar خداشناسی hame در رخ علی بین —– be علی شناختم be خدا قســـم خـدا را

به خـدا ke در دو عــــالم اثر az فنا نمــــاند —– چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را

برو ای گدای مســــکین در خانه علی زن —– ke نگین پادشــــاهی دهد az کرم گدا ra …   شهریار

 

راهــــی be خـــــــدا دارد  خلوتــــــگه  تنـــهایی —– آنجا ke روی az خود آنجا ke be خود آیــــــــی

هر جا ke ســـــــری بردم در پــرده تو ra دیــــدم —– تو پرده نشـــــــینی و من هـرزه ی har جایی

بیدار تو ta بـــــودم رویـــــــای تو مـــــــی دیــــدم —– بیدار کن az خـــــوابم ای شــــــــــاهد رویایی

از چشم تو می خیزد هنگامه ی ســــر مستی —– وز زلف تو می زایــــد انگیزه ی شــــــــیدایی

هر نقش نگارینــت چــون منظره ی خورشـــــید —– مجموعه ی لطف است و منظومه ی زیبایی

چشمی ke تماشاگر دز حسن تو باشد نیست —– در عشق نمی گنجد in حسن تماشـــایی   شهریار

 

آمـدی جــانـم be قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ —– بی وفا،بی وفا حالا ke من افتاده ام az پا چــرا ؟

نوشدارویی و بعد az مرگ ســهراب آمــــدی  —– ســـنگدل in زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟

عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت —– مـن ke یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟

نـــازنــینا ما be نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم —– دیـــگر اکنـــون ba جوانـان ناز کــن ba مــا چـــــرا ؟

وه کــــه ba in عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار —– in hame غافل شـدن az chon منی شیدا چــرا ؟

آسمان chon جمع مشتاقان،پریشان می کند —– درشـگفتم من نمـــی پاشــد ز هم دنیا چــــرا ؟

شـــهریارا بی حبیب خود نمی کردی ســفر —– راه عشق است in یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟ —– تنها چرا ؟ حالا چرا    شهریار

 

سن یاریمین قاصدی سن ایلش سنه چای دمیشم(تو قاصد یارم هستی بنشین برایت چای سفارش داده ام)

خیالینی گوندریپ دیر بســــکی من آخ وای دمیشم (از بس ke من آه و ناله کرده ام خیالش ra فرستاده )

آخ گجه لر یاتمامیشام من سـنه لای لای دمیشم (آه ke شبها az غم فراقت نخفته ام و برایت لای لای گفته ام)

سن یاتالی من گوزومه اولدوزلاری سای دمیشم(آن دم ke be خواب نازفرو رفته ای بجایت تاسحر ستاره هارا شمرده ام)

هر کس سـنه اوالوز دیه اوزوم سنه آی دمیشــم (هر کس be تو ستاره گفته است خودم برایت ماه گفته ام)

سندن سورا حیاته من شیرین دسه زای دمیشم(بعد az تو in زندگی har قدر هم شیرین باشد در نظرم تلخ خواهد بود)

هر گوزلدن بیر گل آلیپ ســــن گوزه له پای دمیشم (از har ماه رخی شاخه گلی گرفته و برایت دسته گلی فرستاده ام)

ســـین گون تک باتماقیوی آی باتانا تای دمیشـم(و غروب خورشید وار تو ra مانند ماه گرفتگی  دیده ام chon ماه من بودی)

ایندی یایا قیـش دییرم سابق قیشا یای دمیشم(حال be بهار زمستان خواهم گفت amma قبل ها be زمستان بهار گفته ام)    شهریار

 

بر لبِ لرزان من ، فــریادِ دل ، خاموش بود —– آخــر آن تنها امیــد جــان من تنــهــا نـبــود

جز من و او ، دیگری هم بود ، امّا ای دریغ —– آگَه az دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود    شهریار

 

قــمار عاشـــــقان بردی نـــــدارد az نـــداران پرس —–کس az دور فلک دستی نبرد az بدبیاران پرس

جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی اســـــت —–شب بدمستی وصبح خمار az میگساران پرس

تو کز چشـم و دل مــردم گریزانی che میـــدانی —–حدیث اشــک و آه من برو az باد و باران پرس

جهان ویران کندگر خود بنای تخت جمشیداست —– بــرو تاریـخ in دیر کهن az یـــادگـــاران پرس

سـلامــت آنسـوی قافســت و آزادی در آن وادی —–نشان منزل سیمرغ az شاهین شکاران پرس

به چشم مدعی جانان جمال خویــش ننماید —– چراغ az اهل خلوت گیر و راز az رازداران پرس    شهریار

 

از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم—– شرمنده‌ی جوانـــی az in زندگانیـم

دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه ra —–یاری کن ای اجل ke be یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم ke عشق—– داده نویــــــد زندگــــی جــاودانیـــــم    شهریار

 

مُشـــرکان کز har ســـــــلاحی فتنه و شــر میکُنند —– az عـبا هنگامه وز عمّـــامه محشـر میکنند

این محبت محتسب ba دکّـــــــهۀ گـــــــــبران نــکرد —– کایـن گروه تُحفه ba محراب و منبر میـکنند

یک ســخن کز دل برآید برلب اینــــقوم نیســــــت  —– گرچه az بانگ اذان گوش فلک کر میــکنند

در دل مــــــــــردم هراس کیفر انـــــدازنـــدگــــــــان —– خود چــرا کمتر هراس az روز کیـفر میکنند

سـاقیان کوثرند امّا شـــــب az دســــت خــمـــــــار —–پای خُم هم میـخزند و می بساغر میکنند

در کمین اهــل ایــمــان بــا کمـند کیـــد و کـیـــــــن —–پشت har سنگی ke میابند سنگر میکنند

آنچــــه دین در قرنـــها کافر مســـلــمان کـــرده بود —– in حریــفان جمـله ra یکروزه کافر میکنند

چون حقایق مسخ شده دین جز یک افسانه نیست—– کور دل آنانـــکه in افســانه باور میکنـنـد

زنـــدگــی ra آخــور و آبشـــــخوری داننــــد و بـــس —–وه ke انسان همقطار اسب و استر میکنند

وای az in بدخبره عـــطــاران کــــــــه az خبط دماغ —–پشگ ra نایب مناب مشگ و عنبر میکنند

کوره دهها غـــــافلند az کیــــمیاکــاران عشــــــــق —– کز نگاهی سـکۀ قلب مسـین زر میــکنند

در خرابــــات آی کــاینجا مســـلـــم و گـبر و یهـــود —– جمله az یـکجُرعه می باهم برادر میـکنند

ناز درویشــــــــان و اســــتغنای ایشــــــان کز بشر —– سرفرو بردند و az افرشته ســر بر میــکنند

جام جادوئی است بار نــدان ke ta سر میکشیش —–جان be جانان وصل و دل پیوند دلبر میکنند

گر تو بی کفش و کُله جَســـتی بکــــوی میــــکده —– بی سر و پایان عشقت تاج بر سر میکنند

آری اســـــتغنای طبـــــع و کیـــــمیـــــای تربیـــــت —– لعل ra همسنگ خـاک و خاکرا زیر میکنند

ســینه صافی کن ke az باران رحمـت chon صــدف —– دامن دریــــا دلان پُر دُرّ و گـــــوهر میـکنند

شـــــهریار az پلـــــه هـــــای عـرش اگــــر بالا روی—–قدسـیان بینی ke شعر حافظ az بر میکنند    شهریار

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “شهریار”

دیدگاه ها بسته شده اند.