داستان کوتاه

مجموعه: سرگرمی

داستان کوتاه

داستان کوتاه

 

عیادت مرد ناشنوا az همسایه

ناشنوایی خواست be احوالپرسی بیماری برود. ba خودش حساب و کتاب کرد ke نباید be دیگران درباره ناشنوایی اش چیزی بگوید و برای آن ke بیمار هم نفهمد او صدایی ra نمی شنود باید az پیش پرسش های خود ra طراحی کند و جواب های بیمار ra حدس بزند.

پس در ذهنش گفتگویی بین خودش و بیمار ra طراحی کرد . ba خودش گفت « من az او می پرسم حالت che طور است و او هم خدا ra شکر می کند و می گوید بهتر است . من هم شکر خدا می کنم و می پرسم برای بهتر شدن che خورده ای .

او لابد غذا ya دارویی ra نام می برد. آنوقت من می گویم نوش جانت باشد پزشکت کیست و او هم باز نام حکیمی ra می آورد و من می گویم قدمش مبارک است و hame بیماران ra شفا می دهد و ما هم او ra be عنوان طبیبی حاذق می شناسیم.

مرد ناشنوا ba همین حساب و کتاب ها سراغ همسایه اش رفت و همین ke رسید پرسید حالت che طور است ؟ amma همسایه بر خلاف تصور او گفت دارم az درد می میرم. ناشنوا خدا ra شکر کرد. ناشنوا پرسید che می خوری ؟ بیمار پاسخ داد زهر ! زهر کشنده !

ناشنوا گفت نوش جانت باشد. راستی طبیبت کیست؟ بیمار گفت عزرائیل ! ناشنوا گفت طبیبی بسیار حاذق است و قدمش مبارک. و سرانجام az عیادت دل کند و برخاست ke برود amma بیمار بد حال شده بود و فریاد می زد ke in مرد دشمن من است ke البته طبیعتا همسایه نشنید و az ذوقش برای آن عیادت بی نظیر کم نشد.
هدف مولانا az روایت in داستان

مولانا در in حکایت می گوید بسیاری az مردم در ارتباط ba خداوند و یکدیگر ، be شیوه ای رفتار می کنند ke گرچه be خیال خودشان پسندیده است و باعث تحکم رابطه می شود amma تاثیر کاملاً برعکس دارد.

مردی ke در اتاقش ra قفل می زد

می گویند ke ایاز غلام سلطان محمد غزنوی ، در آغاز چوپان بود و ba گذشت زمان ، در دربار پادشاه صاحب منصب شد. او اتاقی داشت ke har روز صبح be آن سر می زد و وقت خروج بر در اتاق قفلی محکم می زد ta in ke درباری ها گمان کردند ایاز گنجی در اتاق پنهان کرده است و موضوع ra az سر حسادت be گوش شاه رساندند .

پادشاه دستور داد وقتی غلام در اتاقش نیست در ra باز کنند و گنج نهان ra be محضر شاه بیاورند. be in ترتیب 30 نفر az بدخواهان be اتاق ایاز ریختند و قفل ra شکستند و هرچه گشتند چیزی نیافتند جز یک چارق کهنه و یک دست لباس مندرس ke be دیوار آویخته شده بود.

به in ترتیب دست خالی پیش شاه برگشتند و آنوقت سلطان be خنده افتاد ke « ایاز مردی درستکار است . آن لباس های مندرس مربوط be دوره چوپانی اوست و آنها در اتاقش آویخته است ta روزگار فقر و سختی اش ra be یاد داشته باشد و be رفاه امروزش غره نشود.
هدف مولانا az روایت in داستان

هدف مولانا az داستان ایاز، in است ke مخاطب هایش در har جایگاهی ke هستند همیشه پوستین کهنه روزگار سختی ra برای خودشان نگه دارند ta قدرت، آنها ra مغرور و غافل نکند.

داستان کوتاه در مورد خدا

سلطان be وزیر گفت ۳ سوال میکنم فردا agar جواب دادی هستی وگرنه عزل میشوی.

سوال اول: خدا che میخورد؟

سوال دوم: خدا che می پوشد؟

سوال سوم: خدا che کار میکند؟

وزیر az اینکه جواب سوالها ra نمیدانست ناراحت بود.

غلامی فهمیده وزیرک داشت.

وزیر be غلام گفت سلطان ۳سوال کرده agar جواب ندهم برکنار میشوم.

اینکه :خدا che میخورد؟ che می پوشد؟ che کار میکند؟

غلام گفت؛ هرسه ra میدانم amma دو جواب ra الان میگویم وسومی ra فردا…!

اما خدا che میخورد؟ خداغم بنده هایش رامیخورد.

اینکه che میپوشد؟ خدا عیبهای بنده های خود ra می پوشد.

اما پاسخ سوم ra اجازه بدهید فردا بگویم.

فردا وزیر و غلام نزد سلطان رفتند.

وزیر be دو سوال جواب داد ، سلطان گفت درست است vali بگو جوابها ra خودت گفتی ya az کسی پرسیدی؟

وزیرگفت in غلام من انسان فهمیده ایست جوابها ra او داد.

گفت pas لباس وزارت ra دربیاور و be in غلام بده، غلام هم لباس نوکری ra درآورد و be وزیر داد.

بعد وزیر be غلام گفت جواب سوال سوم che شد؟ غلام گفت: آیا هنوز نفهمیدی خدا چکار میکند؟! خدا در یک لحظه غلام ra وزیر میکند و وزیر ra غلام میکند.

(بار خدایا توئی ke فرمانفرمائی،هرآنکس ra ke خواهی فرمانروائی بخشی و az har ke خواهی فرمانروائی ra بازستانی)

کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی ba شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی be اروپا سفر کرد. زمانی ke در پاریس بود فقر دامانش ra گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.   یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود ke افراد متشخص pas az صرف غذا پول غذا ra روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که  in مبلغ اضافی بعنوان انعام be گارسون می رسید

اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین pas az صرف غذا az فرصت استفاده کرد az داخل خورجینی ke وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و pas az تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس ra روی آن کشید، بشقاب ra روی میز گذاشت و az رستوران بیرون آمد. گارسون ke اسکناس ra داخل بشقاب دید دست برد ke آن ra بردارد vali متوجه شد ke پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست بلافاصله ba عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او ra گرفت و شروع be داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان ra پرسید.

گارسون بشقاب ra be او نشان داد و گفت in مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش ra داخل بشقاب کشیده صاحب رستوران ke مردی هنر شناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول be کمال الملک داد.   بعد be گارسون گفت رهایش کن برود in بشقاب خیلی بیشتر az یک پرس غذا ارزش دارد. امروز in بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی az تاریخ هنری in شهر نگهداری می شود.

دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و in یکی سلطان مصر شد .

پس آن توانگر ba چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من be سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی .

گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است ke میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون .

که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـه الانبیاء

من آن مورم ke در پایَم بمالند                      نه زنبورم ke az دستم بنالند

کجا خود شکر in نعمت گزارم                       ke زور مردم آزاری ندارم ؟

 

داستان کوتاه عاشقانه

 

داستان کوتاه عاشقانه

 

از قضا پسری be دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود amma در رابطه ba داستان کوتاه عاشقانه اش چیزی be او نگفته بود. har روز be اون مغازه می رفت و یک سی دی می خرید faghat بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر… az بد روزگار بعد az یک ماه پسرک in دنیا ra وداع گفت … وقتی دخترک دید خبری az پسر نیست be در خونه پسر رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک ماجرای مرگ پسر ا تعریف کرد و اون رو be اتاق پسرش برد… دخترک دید ke تمامی سی دی ها هنوز باز نشده اند… دخترک ba دیدن in صحنه شوکه شد و گریه کرد و سخت گریه کرد … میدونی چرا گریه می کرد؟ chon تو تمام in مدت نامه های عاشقانه اش be پسرک رو توی جعبه سی دی ها می گذاشت و be پسرک میداد …

از بد روزگار دخترکی نابینا عاشق پسری می شود ke او هم دخترک ra ba وجود معلولیتش دوست می دارد. دخترک همیشه be پسر می گفت اگه من بینا بودم می فهمیدی ke چقدر تو ra دوست دارم، اتفاقا فردی پیدا می شود و دو چشم خود ra be دخترک نابینا هدیه می کند. بعد az بینا شدن دخترک می بیند ke پسر هم نابیناست و او ra ترک می کند، پسرک داستان عاشقانه ما در پاسخ be in حرکت دختر be او می گوید برو amma مراقب چشم هایم باش!!!

وقتی سر کلاس بودم hame حواسم be دختری بود ke کنارم نشسته بود و همیشه من رو “داداشی” صدا می کرد. خیره be او آرزو می کردم ke عشقش متعلق be من باشه vali اون اصلا be in موضوع توجه نمی کرد.
خیلی دوست دارم بهش بگم ke نمیخوام faghat “داداشی” باشم، من عاشقش هستم vali اونقدر خجالتی هستم ke نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم.
تلفنم زنگ زد، in بار خودش بود، گریه می کرد، دوستش قلبش رو شکسته بود، az من خواست ke پیشش باشم، نمیخواست تنها باشه، من هم رفتم پیشش و چند ساعتی ba هم بودیم. وقتی کنارش بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود، az عمق جانم آرزو می کردم ke عشقش متعلق be من باشه. بعد az چند ساعت دیدن فیلم و خوردن چیپسو پفک ، خواست بره، be من نگاه کرد و گفت :”ممنونم ” .
یک روز az in داستان های کوتاه عاشقانه ما گذشت ،نه faghat یک روز یک هفته ، یک سال … قبل az اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم جشن پایان تحصیل فرا رسید ، من be اون نگاه می کردم ke درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود ta مدرکش رو بگیره. az عمق جانم می خواستم ke عشقش متعلق be من باشه. amma اون اصلا be من توجهی نمی کرد ، و من in رو می دونستم ، قبل az in ke خونه بره اومد سمت من، ba همون لباس و کلاه جشن ، ba وقار خاص و آهسته گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، ممنونم.
خیلی دوست دارم بهش بگم ke نمیخوام faghat “داداشی” باشم، من عاشقش هستم vali اونقدر خجالتی هستم ke نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم.
نشستم روی صندلی، آره صندلی ساقدوش ، اون دختر حالا داره ازدواج می کنه ، من دیدم ke “بله” رو گفت و وارد زندگی جدید ba کسی دیگه شد. ba مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم ke عشقش متعلق be من باشه. amma اون in طوری فکر نمی کرد و من in رو می دونستم ، amma قبل az اینکه بره رو be من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سال های دور و درازی گذشت . be تابوتی نگاه میکنم ke دختری ke من رو داداشی خودش می دونست توی اون آروم گرفته ، faghat دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، نوشته بود :
” تمام توجهم be اون بود. آرزو می کنم ke عشقش برای من باشه. amma اون اصلا توجهی be in موضوع نداره و من in رو می دونم. خیلی دوست دارم بهش بگم ke نمیخوام faghat “داداشی” باشم، من عاشقش هستم vali اونقدر خجالتی هستم ke نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم. … همیشه آرزو داشتم ke be من بگه دوستم داره. ….

داستان های کوتاه عاشقانه همواره be ما نکاتی ra گوش زد می کنند ke نباید آن ra دست کم بگیریم درست مثل همین داستان کوتاه عاشقانه …

فاصله دختر ta پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی
دخترک کمی آن طرف تر بر روی نیمکت چوبی در کنار پیرمرد نشسته بود و رو be آب نمای سنگی گریه می کرد .
پیرمرد az دخترک پرسید :
– ناراحتی؟
– نه
– مطمئنی ؟
– نه
– چرا داری گریه می کنی ؟
– دوستام منو دوست ندارن
– چرا دوست ندارن؟
– جون قشنگ نیستم .
– ta حالا کسی in رو بهت گفته ؟
– چی رو؟
– in ke تو قشنگ ترین دختری هستی ke من ta حالا دیدم .
– راست میگی ؟
– az ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد ra بوسید و be طرف دوستانش شاد شاد دوید ؛
لحظاتی بعد پیر مرد داستان کوتاه عاشقانه ما اشک هایش ra پاک کرد، کیفش ra باز کرد و عصای سفیدش ra بیرون آورد و رفت !!!

دختر: می دونی! دلم… برای یک پیاده روی ba هم… برای رفتن be مغازه های کتاب فروشی و نگاه کردن کتاب ها… برای بوی کاغذ نو… برای راه رفتن ba هم شونه be شونه و دیدن نگاه حسرت بار دیگران… آخه هیچ زنی نیست ke مردی مثل مرد من داشته باشه!
پسر: آره می دونم… می دونم… دل من هم تنگت شده… برای دیدن آسمون زیبای چشمات… برای بستنی های شاتوتی ke باهم می خوردیم… برای خونه ای ke توی خیالمون ساخته بودیم ومن مرد اون خونه بودم….!
دختر: یادت هست همیشه می گفتی be من می گفتی “خاتون”
پسر: آره… واسه in ke تو منو یاد دخترهای ابرو کمون دوران قجر می انداختی!
دختر: vali من ke خیلی بور بودم!
پسر: آره… vali فرقی نمی کنه!
دختر: آخ che روزهای خوبی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو داره… وقتی توی دستام گره میشدن… مجنون من…
پسر: …
دختر: چی شد چرا هیچی نمیگی؟
پسر: …
دختر: منو نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…
پسر: …
دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا گریه دارن… فدای توبشم…
پسر: خدا… نه… (گریه(
دختر: چرا داری گریه میکنی؟
پسر: چرا گریه نکنم… ها؟
دختر: گریه نکن دیگه … من دوست ندارم مردم گریه کنه… جلو in hame آدم… بخند دیگه… زود باش بخند…
پسر: وقتی دستات رو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو پاک کنه …
دختر: بخند ای hame داستان عاشقانه زندگی من … و گرنه من هم گریه خواهم کرد…
پسر: باشه… قبول… تسلیم… گریه نمی کنم… vali اصلا نمی تونم بخندم
دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی واسم خریدی؟
پسر: آخه توکه میدونی من az in داستان ها خوشم نمیاد… vali امسال برات یک هدیه خوب آوردم…
دختر: چی…؟ زودباش بگو بهم دیگه… آب az لب و لوچه ام آویزون شده …
پسر: …
دختر: باز ke ساکت شدی؟
پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… و یک بغض ابدی و طولانی آوردم…!
تک عروس گورستان!
خیابون ها پنج شنبه ها دیگه بدون تو هیچ صفایی نداره…!
اینجا کناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…
نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… خاتون روز های خوب من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب بانوی کوچ کرده ی تنهایی من…
دیگر نگران قرص های نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده az داستان کوتاه عاشقانه زندگی مان نباش…!
نگران نگاه های خیره مردم be اشک هایم هم نباش
بعد az تو مرد نیستم agar بخندم…
آرام بخواب خاتون….

 

داستان کوتاه آموزنده

 

داستان کوتاه آموزنده

 

مرد میلیاردر قبل az سخنرانیش خطاب be حضار گفت:

از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست ke دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟ hame دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد: ba سه ta az رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. amma هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم!

رفیق اولم az تیم جدا شد و رفت دنبال درسش! vali من ba اون دو ta رفیق، be راهم ادامه دادم. اینبار یه ایده رو be مرحله تولید رسوندیم، amma بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم! in دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم az ما جدا شدو رفت پی کارش!

من موندم و رفیق سوم. بعد az مدتی ba همین رفیق سوم، شرکت جدید حمل و نقل راه انداختیم، amma چیزی نگذشت ke شکست خوردیم. in بار حجم ضررهای ما be نیم میلیارد رسید! رفیق سوم مستاصل شد و رفت پی شغل کارمندیش! توی in گیرودار، ba همسرم تجارت جدیدی رو راه انداختیم و کارمون ta صادرات کالا هم رشد کرد. اوضاع خوب بود و ما be سوددهی رسیدیم amma یهو توی یه تصادف لعنتی، همسرمو az دست دادم! hame چی بهم ریخت و تعادل مالیمو az دست دادم! شرکت افتاد توی چاله ورشکستگی ba دو میلیارد بدهی! شکست پشت شکست!

مدتی بعد پسر کوچیکم بخاطر تومور مغزی فوت کرد. چند سال بعد، ازدواج دوم داشتم ke be طلاق فوری منجر شد! بالاخره در مرز پنجاه و هفت سالگی، ba پسر بزرگم شرکت جدیدی زدیم ba محصول جدید. اولش تقاضا خوب بود amma ba واردات بی رویه نمونه جنس ما، محصولمون افت فروش پیدا کرد و باز ورشکست شدیم. هفت سال حبس رو بخاطر درگیری ba طلبکارهای دولتی و خصوصی گذروندم! و اموالمون همش مصادره شد! شکست ها باهام بودند و منم هنوز بودم!

به محض رهایی az حبس، باز کار جدیدی رو استارت زدیم و in بار موفق شدیم. شرکتمون افتاد توی درآمد و وضعمون خوب شد. من be سرعت و ba یه رشد عالی، az چاله بدهی ها دراومدم. الان شرکت من ده شرکت وابسته داره و شده یه هلدینگ بزرگ، اونم ba ده هزار پرسنل.

مرد میلیاردر بعد az رسیدن be in قسمت az حرف هاش، az حضار پرسید: همونطور ke شنیدید، من برای رسیدن be in مرحله az زندگی، تاوان دادم. عذاب کشیدم. آیا کسی حاضر هست بازم مسیر منو طی کنه؟

هیچ کس دستشو بلند نکرد! مرد میلیاردر خنده بلندی کرد و سپس ba گفتن یه جمله az پشت تریبون اومد پائین : خیلی هاتون دوست دارید الان جای من باشید amma حاضر be طی کردن مسیر سختی نیستید ke من طی کردم نیستید’

یه روز گاو پاش میشکنه دیگه نمی تونه بلند شه ، کشاورز دامپزشک میاره .

دامپزشک میگه : ” اگه ta 3 روز گاو نتونه رو پاش وایسته گاو رو بکشید “

گوسفند اینو میشنوه و میره پیش گاو میگه: “بلند شو بلند شو” گاو هیچ حرکتی نمیکنه…

روز دوم باز دوباره گوسفند بدو بدو میره پیش گاو میگه: ” بلند شو بلند شو رو پات بایست” باز گاو har کاری میکنه نمیتونه وایسته رو پاش

روز سوم دوباره گوسفند میره میگه: “سعی کن پاشی وگرنه امروز تموم بشه و نتونی رو پات وایسی دامپزشک گفته باید کشته شی ” گاو ba هزار زور پا میشه..

صبح روزبعد کشاورز میره در طویله و میبینه گاو رو پاش وایساده az خوشحالی بر میگرده میگه: ” گاو رو پاش وایساده ! جشن میگیریم …گوسفند رو قربونی کنید… “

نتیجه اخلاقی : خودتونو نخود har آشی نکنید !

یک شرکت موفق محصولات زیبایی در یک شهر بزرگ az مردم خواست ke نامه ی مختصری درباره زیباترین زنی ke می شناسد همراه ba عکس آن زن برای آنها بفرستند.در عرض چند هفته هزار نامه be شرکت ارسال شد. نامه ای بخصوصی توجه کارکنان ra جلب کرد,و فورا آن ra be دست رئیس شرکت دادند.نامه توسط یک پسر جوان نوشته شده بود ke شرح داده بود خانواده آنها az هم پاشیده شده و در محله ای فقیر نشین زندگی می کند.با تصحیح برخی کلماتش خلاصه ی نامه اش be شرح زیر است :

زن زیبایی یک خیابان پایین تر az من زندگی می کند.من har روز او ra ملاقات می کنم.او be من in احساس ra می دهد ke مهم ترین پسر in دنیا هستم.ما ba هم شطرنج بازی می کنیم و او be مشکلات من توجه دارد.او مرا درک می کند و وقتی او ra ترک می کنم,او همیشه ba صدای بلند می گوید ke be وجود من افتخار می کند.آن پسر نامه اش ra ba in مطلب خاتمه می داد:”این عکس نشان می دهد ke او زیباترین زن دنیاست.امیدوارم همسری be in زیبایی داشته باشم.”

رئیس شرکت در حالی ke تحت تاثیر in نامه قرار گرفته بود,خواست ke عکس in زن ra ببیند.منشی او عکس زنی متبسم و بدون دندان ra be دست او داد ke سنی az او گذشته و در یک صندلی چرخدار نشسته بود.موهای خاکستریش ra دم اسبی کرده بود و چین و چروک صورتش در خطوط چین و چروک چشم هایش محو شده بود.

رئیس شرکت ba تبسم گفت:”ما نمی توانیم az in خانم برای تبلیغ استفاده کنیم.او be دنیا نشان می دهد ke محصولات ما لزوما ارتباطی ba زیبایی ندارد.”

روزی پیش گوی پادشاهی be او گفت ke در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد.  پادشاه az شنیدن in پیش گویی خوشحال شد. چرا ke می توانست پیش az وقوع حادثه کاری بکند. پادشاه be سرعت be بهترین معماران کشورش دستور داد har che زودتر محکم ترین قلعه ra برایش بسازند.

معماران بی درنگ بی آن ke هیچ سهل انگاری و معطلی نشان بدهند، دست be کار شدند. آنها az مکان های مختلف سنگ های محکم و بزرگ ra be آنجا منتقل کردند و روز و شب be ساختن قلعه پرداختند. سرانجام یک روز پیش az روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه az قلعه راضی شد و ba خوش قولی و شرافتمندانه be hame معماران جایزه داد. سپس ورزیده ترین پاسداران خود ra در اطراف قلعه گماشت.

پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه be گفته پیش گو، وارد اتاق سری شد ke az hame جا مخفی تر و ایمن تر بود. amma پیش az آن ke کمی احساس راحتی کند، متوجه شد ke حتی در in اتاق سری هم چند شعاع آفتاب دیده می شود. او فورا be زیر دستان خود دستور داد ke har che زودتر hame شکاف های in اتاق سری ra هم پر کنند ta az ورود حادثه و بلا az in راه ها هم جلوگیری شود. سرانجام پادشاه احساس کرد آسوده خاطر شده است. چرا ke گمان کرد خود ra کاملا az جهان خارج، حتی az نور و هوایش، جدا کرده است.

معلوم است ke پادشاه خیلی زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پیش گویی منجم پادشاه be حقیقت پیوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پیش گو رقم خورده بود!
نتیجه گیری

معنی in داستان ra می توان be قلب انسان ها az جمله خود ما تشبیه کرد. در دل ما هم قلعه بسیار محکمی وجود دارد. in قلعه ba مواد مختلفی محکم تر az سنگ ساخته شده است. in مواد چیزی be جز خشم و نفرت، گله و شکایت، خوار شمردن و غرور و کبر، شتاب، تعصب و بدبینی و … نیستند. ba in مواد واقعا هم می توان قلعه دل ra محکم و محکم و باز هم محکم تر کرد و دیگران ra پشت درهای آن گذاشت. همان طور ke in پادشاه عمل کرد. قلعه قلب ما har che محکم تر و کم منفذتر باشد، احساس خفگی ما هم شدیدتر خواهد بود.

در افسانه ها آمده روزی ke خداوند جهان ra آفرید

فرشتگان مغرب ra be بارگاه خود فراخواند و az آنها خواست ta برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند

یکی az فرشتگان be پروردگار گفت: آن ra در زمین مدفون کن ، فرشته دیگری گفت آن ra در زیر دریاها قرار بده ، سومی گفت راز زندگی ra در کوهها قرار بده vali خداوند فرمود ….

اگر من بخواهم be گفته های شما عمل کنم faghat تعداد کمی az بندگانم قادر خواهند بود آن ra بیابند در حالی ke من می خواهم راز زندگی در دستر س hame بندگانم باشد

در in هنگام یکی az فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای مهربان راز زندگی ra در قلب بندگانت قرار بده

زیرا هیچکس be in فکر نمی افتد ke برای پیدا کردن آن باید be قلب و درون خودش نگاه کند و خداوند in فکر ra پسندید

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “داستان کوتاه”

دیدگاه ها بسته شده اند.