سهراب سپهری

مجموعه: شعر

زندگینامه سهراب سپهری

زندگینامه سهراب سپهری

 

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان بــه دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی کــه سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. بــا ایــن حال بــه هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد؛ تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده اســت (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده اســت :

در عالم خیال بــه چشم آمدم پدر

کز رنج چــون کمان قد سروش خمیده بود

دستی کشیده بر سر رویم بــه لطف و مهر

یک سال می گذشت؛ پسر را ندیده بود

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش؛ سرپرستی سهراب را بــه عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام ایــن شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و بــه خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت؛ یک روز کــه بــه علت بیماری در خانه مانده و بــه مدرسه نرفته بود بــا ذهن کودکانه اش نوشت :

ز جمعه تــا سه شنبه خفته نالان

نکردم هیچ یادی از دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار

ندارم من دمی از درد آرام

در مهرماه 1319 سپهری بــه دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را بــه پایان رساند.

سهراب از سال چهارم دبیرستان بــه دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از بــه پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی بــه استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تــا شهریور 1327 در ایــن اداره ماند.

در ایــن هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کــرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نــیــز گرفت.

سال بعد او بــه دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی کــه در ایــن دانشکده بود؛ نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کــرد و مشفق کاشانی بــا دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کــرد کــه او در آینده آثار ارزشمندی بــه ادبیات ایران هدیه خواهد داد.

اولین کتاب سپهری بــا نام “مرگ رنگ” در تهران منتشر شــد کــه بــه سبک نیما یوشیج بود.

سپهری دومین مجموعه شعر خود را بــا نام “زندگی خواب ها” در سال 1332 سرود و در همین سال بود کــه دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا بــا رتبه اول و دریافت نشان اول علمی بــه پایان رساند.

از سال 1332 بــه بعد؛ زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس؛ رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت؛ تــا جایی کــه بعضی او را “شاعری نقاش” خوانده اند و بعضی دیگر “نقاشی شاعر”.

سهراب در سال 1337 دو کتاب “آوار آفتاب” و “شرق انده” را آماده چاپ کــرد ولــی موفق بــه چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 ایــن دو کتاب بــه انضمام “زندگی خواب ها” زیر عــنــوان “آوار کتاب” منتشر شد.

در ایــن کتاب می توان بــه جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کــرد و همچنین شور و شوق آمیختگی بــا طبیعت را _که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شــود _ بیشتر دید.

در “شرق اندوه” سپهری از هــر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی اســت و شعرهای ایــن مجموعه هــمــه شادمانه و شورانگیزند.

دو شعر بلند “صدای پای آب” و “مسافر” پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

شهرت سپهری از سال 1344 و بــا انتشار شعر بلند “صدای پای آب” آغاز شد. در “صدای پای آب” اســت کــه محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری؛ از “صدای پای آب” بــه بعد بــه هماهنگی می رسند.

“صدای پای آب”؛ کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.

این شعر کــه روز بــه روز بر شهرت و محبوبیت او افزود؛ اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.

سپهری کــه تمام عمرش را بــه دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فــقــط بــا دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود؛ در سال 1345 بــا انتشار شعر بلند “مسافر” کــه یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است؛ بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.

“مسافر” تأمل و سیر و سفر شاعر اســت در فلسفه ی زندگی.

“جحم سبز” هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.

“حجم سبز” پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر “مسافر” اوست. گویی پاسخ هــمــه پرسش ها را یافته و بــه هــمــه حقایق رسیده است.

شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بـلـکـه خود قصد می کــنــد کــه بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد …

هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری “ما هیچ؛ ما نگاه” است.

در ایــن کتاب بر خلاف مجموعه”حجم سبز” و دو شعر بلند “صدای پای آب” و “مسافر” شاعر روی بــه یأس دارد. امــا یأسی کــه جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در “هشت کتاب” گرد آورد.

“هشت کتاب” نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است؛ از اعتراضات سیاسی تــا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.

“هشت کتاب” یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها؛ در تاریخ شعر نو ایران است.

سپهری در سال 1357 بــه بیماری سرطان خون مبتلا شــد و در سال 1358 بــرای درمان بــه انگلستان رفت؛ امــا بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ؛ سهراب سپهری بــه ابدیت پیوست.

نخست قرار بود کــه طبق خواست خودش او را در روستای”گلستانه” بــه خاک بسپارند؛ امــا بــه پیشنهاد یکی از دوستانش بــرای اینکه طغیان رود؛ مزارش را از بین نبرد او را در صحن “امامزاده سلطان علی” دهستان مشهد اردهال بــه خاک سپردند.

 

اشعار سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

دروگران پگاه
پنجره را بــه پهنای جهان می گشایم:
جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
نمی لرزد ؛ آب از رفتن خسته اســت : تو نیستی ؛ نوسان نیست
تو نیستی ؛ و تپیدن گردابی است
تو نیستی ؛ و غریو رودها گویا نـیـسـت ؛ و دره ها ناخواناست
می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد ؛ راز از هستی می پرد
می روی : چمن تاریک می شــود ؛ جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی : ابهام بــه علف می پیچد
سیمای تو می وزد ؛ و آب بیدار می شود
می گذری ؛ و آیینه نفس می کشد
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ؛ و چشم بــه راه تو نیست
پگاه ؛ دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را بــه رویا دیده اند.

شب هم آهنگی
لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
پروای چــه داری ؛ مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم ؛ و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بی اشک چشمان تو ناتمام اســت ؛ و نمناکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی ؛ گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ؛ رشته ی رمز می لرزد
می نگری ؛ رسایی چهره ات حیران می کند
بیا بــا جاده ی پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم ؛که مهتاب آشنایی فرود آمد
لبان را گم کنیم ؛ کــه صدا نا بهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم ؛ کــه شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ؛ و شیره ی گیاهان بــه ســوی ابدیت می رود.

آوای گیاه
از شب ریشه سر چشمه گرفتم ؛ و بــه گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم :  دریچه ام را بــه سنگ گشودم
مغاک چنبش را زیستم
هوشیاری ام شب را نشکافت ؛ روشنی ام روشن نکرد:
من تو را زیستم ؛ شبتاب دوردست!
رها کردم ؛ تــا ریزش نور ؛ شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
و همیشه کسی از باغ آمد ؛ و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت ؛ و کنار من خوشه ی راز از دستش لغزید
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ؛ من ماندم و همهمه ی آفتاب
و از سفر آفتاب ؛ سرشار از تاریکی نور آمده ام:
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد ؛ لبخند می شکفد ؛ زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

پرچین راز
بیراهه رفتی ؛ برده ی گام ؛ رهگذر راهی از من تــا بی انــجـام ؛ مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحرا.
در باغ ناتمام تو ؛ ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود ؛ بر زمینه ی هولی می درخشید.
در دامنه ی لالایی ؛ بــه چشمه ی وحشت می رفتی ؛ بازوانت دو سا حل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود
فریب را خندیده ای ؛ نه لبخند را ؛ ناشناسی را زیسته ای ؛ نه زیست را
و آن روز ؛ و آن لحظه ؛ از خود گریختی ؛ سر بــه بیابان یک درخت نهادی ؛ بــه بالش یک وهم
در پی چــه بودی ؛ آن هنگام ؛ در راهی از من تــا گوشه گیر سکت آیینه ؛ درگذری از میوه تــا اضطراب رسیدن؟
ورطه ی عطر را بر گل گستردی ؛ گل را شب کردی ؛ در شب گل تنها ماندی ؛گریستی
همیشه ـ بهار غم را آب دادی ؛
فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ؛ بر تب شکوفه شبیخون زدی ؛ باغبان هول انگیز
و چــه از ایــن گویاتر ؛ خوشه شک پروردی
و آن شب ؛ آن تیره شب ؛ در زمین بستر بذر گریز افشاندی
و بالین آغاز سفر بود ؛ پایان سفر بود ؛ دری بــه فرود ؛ روزنه ای بــه اوج
گریستی ؛ ( من ) بی خبر ؛ بر هــر جهش ؛ در هــر آمد ؛ هــر رفت
وای ( من ) کودک تو ؛ در شب صخره ها ؛ از گود نیلی بالا چــه می خواست؟
چشم انداز حیرت شده بود ؛ پهنه ی انتظار ؛ ربوده ی راز ؛ گرفته ی نور
و تو تنها ترین ( من ) بودی
و تو نزدیک ترین ( من ) بودی
و تو رساترین ( من ) بودی ؛ ای ( من ) سحرگاهی ؛ پنجره ای بر خیرگی دنیا ها سر انگیز.

 

شعرهای سهراب سپهری

 

شعرهای سهراب سپهری

 

زندگی خالی نیست
مهربانی هست؛سیب هست؛ایمان هست
آری تــا شقایق هست زندگی بــایــد کــرد    سهراب سپهری

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…
خواهم آمد گل یاسی بــه گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چــه تماشا دارد باغ …
هر چــه دشنام از لب خواهم برچید
هر چــه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گــفــت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را بــا خورشید ؛ دل ها را بــا عشق ؛سایه ها را بــا آب ؛شاخه ها را بــا باد
و بــه هم خواهم پیوست؛خواب کودک را بــا زمزمه زنجره ها
بادبادک ها بــه هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد …
خواهم آمد ؛سر هــر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هــر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گــفــت : چــه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت   سهراب سپهری

 

دنگ..؛دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر ایــن فکر کــه ایــن دم گذر است
می شــود نقش بــه دیوار رگ هستی من…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ؛ نمی آید باز
قصه ای هست کــه هرگز دیگر
نتواند شــد آغاز…   سهراب سپهری

 

هر کــه بــا مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود   سهراب سپهری

 

باید امشب بروم
من کــه از بازترین پنجره بــا مردم ایــن ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه بــه زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت …   سهراب سپهری

 

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز اســت ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟   سهراب سپهری

 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ؛ فکر؛ هوا؛ عشق؛ زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگــر می رویند
قارچ های غربت ؟   سهراب سپهری

 

من نمی دانم کــه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی اســت کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چــه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بــایــد شست جور دیگر بــایــد دید
واژه ها را بــایــد شست …   سهراب سپهری

 

چترها را بــایــد بست
زیر باران بــایــد رفت
فکر را خاطره را زیر باران بــایــد برد
با هــمــه مردم شهر زیر باران بــایــد رفت
دوست را زیر باران بــایــد برد
عشق را زیر باران بــایــد جست
زیر باران بــایــد بــا زن خوابید
زیر باران بــایــد بازی کرد
زیر باران بــایــد چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی اســت …   سهراب سپهری

 

من از بازترین پنجره بــا مردم ایــن ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه بــه زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من بــه اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
…..
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که بــه اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و بــه سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو بــه ان وسعت بی واژه کــه همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟ سهراب سپهری

بهترین چیز رسیدن بــه نگاهی است
که از حادثه عشق تر است   سهراب سپهری

 

من‌ از نوشتن‌ می‌ترسم‌. بــا ترس‌ به‌ زیبایی‌ و هنر نزدیک‌ می‌شوم‌.    سهراب سپهری

 

…..من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه؛ مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو بــا تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ؛ جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ؛ گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی “تکبیره الاحرام” علف می خوانم؛
پی “قد قامت” موج….   سهراب سپهری

 

روشن اســت آتش درون شب

وز پــس دودش

طرحی از ویرانه های دور.

گر بــه گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی اســت در ایــن تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند؛

لیک پاهایم در قیر شب است.   سهراب سپهری

 

..نقش هایی کــه کشیدم در روز؛

شب ز راه آمد و بــا دود اندود.

طرح هایی کــه فکندم در شب؛

روز پیدا شــد و بــا پنبه زدود…   سهراب سپهری

 

…کسی نیست؛ بیا زندگی را بدزدیم؛ آن وقت  میان دو دیدار قسمت کنیم.   سهراب سپهری

 

به باغ همسفران
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید…   سهراب سپهری

 

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.   سهراب سپهری

 

و من؛ در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو؛ بیدار خواهم شد.
و آن وقت حکایت کن از بمب‌هایی کــه من خواب بودم؛ و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی کــه من خواب بودم؛ و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.   سهراب سپهری

 

خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد؛ صدا کن مرا.   سهراب سپهری

 

ماه بالای سر آبادی است
اهل ابادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.   سهراب سپهری

 

شب بود و چراغک بود.
شیطان ؛ تنها؛ تک بود.
باد آمده بود؛ باران زده بود: شب تر ؛ گل ها پرپر.
بویی نه براه.
ناگاه
آیینه رود؛ نقش غمی بنمود: شیطان لب آب.
خاک سایه در خواب.
زمزمه ای می مرد.بادی می رفت؛ رازی می برد    سهراب سپهری

 

سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی کــه فلز زیوری نـیـسـت بــه اندام کلنگ
وکف دست زمین
گوهر ناپیدائی است
که رسولان هــمــه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید…   سهراب سپهری

 

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا کــه در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید ایــن آب روان می رود پای سپیداری تــا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
رزن زیبایی آمده لب رود ….   سهراب سپهری

 

مادرم صبحی می گــفــت :‌ موسم دلگیری است
من بــه او گفتم : زندگانی سیبی اســت ‚ گاز بــایــد زد بــا پوست …   سهراب سپهری

 

باز آمدم از چشمه خواب کوزه تر دردستم
مرغانی می خوانند نیلوفر وا میشد کوزه تر بشکستم
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم…   سهراب سپهری

 

آری ما غنچه یک خوابیم
غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟
یک روزی بی جنبش برگ
اینجا ؟
نی در دره مرگ
تاریکی تنهایی
نی خلوت زیبایی
به تماشا چــه کسی می اید چــه کسی ما را می بوید

و بــه بادی پرپر …؟

و فرودی دیگر ؟   سهراب سپهری

 

صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هست
خوابم برد خوابی دیدم تابش آبی در خواب لرزش برگی در آب
این سو تاریکی مرگ آن سو زیبایی برگ اینها چــه آنها چیست ؟ انبوه زمان چیست ؟
این می شکفد ترس تماشا دارد آن می گذرد وحشت دریا دارد ….   سهراب سپهری

 

تهی بود نسیمی
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز و محرابی   سهراب سپهری

 

شب سردی اســت و من افسرده
راه دوری اســت و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور

و ….

وای ایــن شب چــه قدر تاریک است
خنده ای کو کــه بــه دل انگیزم ؟
قطره ای کو کــه بــه دریا ریزم ؟
صخره ای کو کــه بدان آویزم ؟
مثل ایــن اســت کــه شب نمناک است
دیگران را هم غم هست بــه دل
غم من لیک غمی غمناک اســت    سهراب سپهری

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی بــه پایان می رسد افسانه ام ؟…   سهراب سپهری

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.
از چــه دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نـیـسـت مثلا ایــن خورشید…   سهراب سپهری

 

روزی خواهم آمد؛ وپیامی خواهم آورد
در رگها؛ نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد:ای سبد هایتان پر خواب
سیب آوردم؛ سیب سرخ خورشید
خواهم آمد؛ گل سرخی بــه گدا خواهم داد …..   سهراب سپهری

 

به سراغ من اگــر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچشتان جای است
پشت هیچستان رگهای هوا؛ پر قاصدهایی است
که خبر می آرند؛ از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک
روی شن ها هم
نقش های سم اسبان سواران ظریفی اســت کــه صبح
به سر تپۀ معراج شقایق رفتند
پشت هیچسان؛ چتر خواهش بازاست
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران بــه صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در ایــن تنهایی
سایۀ نارونی تــا ابدیت جاری است
به سراغ من اگــر می آیید
نرم وآهسته بیایید ؛ مبادا کــه ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من    سهراب سپهری

 

چیز ها دیدم در روی زمین : کودکی دیدم؛ ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم کــه در آن؛ روشنی پر پر میزد
نردبانی کــه از آن؛ عشق میرفت بــه بام ملکوت ….   سهراب سپهری

 

…و خدایی کــه در ایــن نزدیکی است:
لای ایــن شب بوها؛ پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب؛ روی قانون گیاه ..   سهراب سپهری

 

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد بــا وسعت مرگ؛
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نـیـسـت ؛ کــه لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
…….
زندگی “مجذور” آینه است.
زندگی گل بــه “توان” ابدیت؛
زندگی “ضرب” زمین در ضربان دل ما؛
زندگی “هندسه” ساده و یکسان نفسهاست….   سهراب سپهری

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “سهراب سپهری”

دیدگاه ها بسته شده اند.