سهراب سپهری

مجموعه: شعر

زندگینامه سهراب سپهری

زندگینامه سهراب سپهری

 

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان be دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی ke سهراب نوجوان بود پدرش az دو پا فلج شد. ba in حال be هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش ra az دست داد و در یکی az شعرهای دوره جوانی az پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد az مرگ او سروده است :

در عالم خیال be چشم آمدم پدر

کز رنج chon کمان قد سروش خمیده بود

دستی کشیده بر سر رویم be لطف و مهر

یک سال می گذشت، پسر ra ندیده بود

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد az فوت شوهرش، سرپرستی سهراب ra be عهده گرفت و سپهری او ra بسیار دوست می داشت.

دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی ra در دبستان خیام in شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات ra دوست داشت و be خوش نویسی علاقه مند بود.

سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز ke be علت بیماری در خانه مانده و be مدرسه نرفته بود ba ذهن کودکانه اش نوشت :

ز جمعه ta سه شنبه خفته نالان

نکردم هیچ یادی az دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار

ندارم من دمی az درد آرام

در مهرماه 1319 سپهری be دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن ra be پایان رساند.

سهراب az سال چهارم دبیرستان be دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش az یک سال بعد az be پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی be استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و ta شهریور 1327 در in اداره ماند.

در in هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان ra niz گرفت.

سال بعد او be دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی ke در in دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش ra چاپ کرد و مشفق کاشانی ba دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد ke او در آینده آثار ارزشمندی be ادبیات ایران هدیه خواهد داد.

اولین کتاب سپهری ba نام “مرگ رنگ” در تهران منتشر شد ke be سبک نیما یوشیج بود.

سپهری دومین مجموعه شعر خود ra ba نام “زندگی خواب ها” در سال 1332 سرود و در همین سال بود ke دوره لیسانس نقاشی ra در دانشکده هنرهای زیبا ba رتبه اول و دریافت نشان اول علمی be پایان رساند.

از سال 1332 be بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، ta جایی ke بعضی او ra “شاعری نقاش” خوانده اند و بعضی دیگر “نقاشی شاعر”.

سهراب در سال 1337 دو کتاب “آوار آفتاب” و “شرق انده” ra آماده چاپ کرد vali موفق be چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 in دو کتاب be انضمام “زندگی خواب ها” زیر عنوان “آوار کتاب” منتشر شد.

در in کتاب می توان be جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی ba طبیعت ra _که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود _ بیشتر دید.

در “شرق اندوه” سپهری az har نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای in مجموعه hame شادمانه و شورانگیزند.

دو شعر بلند “صدای پای آب” و “مسافر” پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

شهرت سپهری az سال 1344 و ba انتشار شعر بلند “صدای پای آب” آغاز شد. در “صدای پای آب” است ke محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش ra می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، az “صدای پای آب” be بعد be هماهنگی می رسند.

“صدای پای آب”، کنایه az صدای پای مسافری در سفر زندگی است.

این شعر ke روز be روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.

سپهری ke تمام عمرش ra be دور az جنجال روزنامه ها و مجلات و faghat ba دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب az طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 ba انتشار شعر بلند “مسافر” ke یکی az درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش ra بر نشریات تحمیل کرد.

“مسافر” تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.

“جحم سبز” هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.

“حجم سبز” پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر “مسافر” اوست. گویی پاسخ hame پرسش ها ra یافته و be hame حقایق رسیده است.

شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند ke بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد …

هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری “ما هیچ، ما نگاه” است.

در in کتاب بر خلاف مجموعه”حجم سبز” و دو شعر بلند “صدای پای آب” و “مسافر” شاعر روی be یأس دارد. amma یأسی ke جز az حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود ra در “هشت کتاب” گرد آورد.

“هشت کتاب” نموداری تمام az سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، az اعتراضات سیاسی ta شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.

“هشت کتاب” یکی az اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.

سپهری در سال 1357 be بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان be انگلستان رفت، amma بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری be ابدیت پیوست.

نخست قرار بود ke طبق خواست خودش او ra در روستای”گلستانه” be خاک بسپارند، amma be پیشنهاد یکی az دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش ra az بین نبرد او ra در صحن “امامزاده سلطان علی” دهستان مشهد اردهال be خاک سپردند.

 

اشعار سهراب سپهری

 

اشعار سهراب سپهری

 

دروگران پگاه
پنجره ra be پهنای جهان می گشایم:
جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.
نمی لرزد ، آب az رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست
تو نیستی ، و تپیدن گردابی است
تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست
می آیی :‌ شب az چهره ها بر می خیزد ، راز az هستی می پرد
می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می کشند
چشمانت ra می بندی : ابهام be علف می پیچد
سیمای تو می وزد ، و آب بیدار می شود
می گذری ، و آیینه نفس می کشد
جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشم be راه تو نیست
پگاه ، دروگران az جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم ra be رویا دیده اند.

شب هم آهنگی
لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.
پروای che داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات ra می فشارم ، و باد شقایق دوردست ra پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست
دستانت ra می گشایی ، گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد
می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند
بیا ba جاده ی پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم
چشمان ra بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد
لبان ra گم کنیم ، ke صدا نا بهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم ، ke شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل az تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی ra می شنویم ، و شیره ی گیاهان be سوی ابدیت می رود.

آوای گیاه
از شب ریشه سر چشمه گرفتم ، و be گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم :  دریچه ام ra be سنگ گشودم
مغاک چنبش ra زیستم
هوشیاری ام شب ra نشکافت ، روشنی ام روشن نکرد:
من تو ra زیستم ، شبتاب دوردست!
رها کردم ، ta ریزش نور ، شب ra بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
و همیشه کسی az باغ آمد ، و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
و همیشه خوشه چینی az راهم گذشت ، و کنار من خوشه ی راز az دستش لغزید
و همیشه من ماندم و تاریک بزرگ ، من ماندم و همهمه ی آفتاب
و az سفر آفتاب ، سرشار az تاریکی نور آمده ام:
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد ، لبخند می شکفد ، زمین بیدار می شود
صبح az سفال آسمان می تراود
و شاخه ی شبانه ی اندیشه ی من بر پرتگاه زمان خم می شود.

پرچین راز
بیراهه رفتی ، برده ی گام ، رهگذر راهی az من ta بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحرا.
در باغ ناتمام تو ، ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه ی هولی می درخشید.
در دامنه ی لالایی ، be چشمه ی وحشت می رفتی ، بازوانت دو سا حل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود
فریب ra خندیده ای ، نه لبخند ra ، ناشناسی ra زیسته ای ، نه زیست را
و آن روز ، و آن لحظه ، az خود گریختی ، سر be بیابان یک درخت نهادی ، be بالش یک وهم
در پی che بودی ، آن هنگام ، در راهی az من ta گوشه گیر سکت آیینه ، درگذری az میوه ta اضطراب رسیدن؟
ورطه ی عطر ra بر گل گستردی ، گل ra شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ،گریستی
همیشه ـ بهار غم ra آب دادی ،
فریاد ریشه ra در سیاهی فضا روشن کردی ، بر تب شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز
و che az in گویاتر ، خوشه شک پروردی
و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی
و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود ، دری be فرود ، روزنه ای be اوج
گریستی ، ( من ) بی خبر ، بر har جهش ، در har آمد ، har رفت
وای ( من ) کودک تو ، در شب صخره ها ، az گود نیلی بالا che می خواست؟
چشم انداز حیرت شده بود ، پهنه ی انتظار ، ربوده ی راز ، گرفته ی نور
و تو تنها ترین ( من ) بودی
و تو نزدیک ترین ( من ) بودی
و تو رساترین ( من ) بودی ، ای ( من ) سحرگاهی ، پنجره ای بر خیرگی دنیا ها سر انگیز.

 

شعرهای سهراب سپهری

 

شعرهای سهراب سپهری

 

زندگی خالی نیست
مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست
آری ta شقایق هست زندگی باید کرد    سهراب سپهری

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…
خواهم آمد گل یاسی be گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی ra گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور ra خواهم گفتم : che تماشا دارد باغ …
هر che دشنام az لب خواهم برچید
هر che دیوار az جا خواهم برکند
رهزنان ra خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر ra پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان ra ba خورشید ، دل ها ra ba عشق ،سایه ها ra ba آب ،شاخه ها ra ba باد
و be هم خواهم پیوست،خواب کودک ra ba زمزمه زنجره ها
بادبادک ها be هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد …
خواهم آمد ،سر har دیواری میخکی خواهم کاشت
پای har پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی ra کاجی خواهم داد
مار ra خواهم گفت : che شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت   سهراب سپهری

 

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر in فکر ke in دم گذر است
می شود نقش be دیوار رگ هستی من…
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز
قصه ای هست ke هرگز دیگر
نتواند شد آغاز…   سهراب سپهری

 

هر ke ba مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود   سهراب سپهری

 

باید امشب بروم
من ke az بازترین پنجره ba مردم in ناحیه صحبت کردم
حرفی az جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه be زمین خیره نبود
کسی az دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای ra سر یک مزرعه جدی نگرفت …   سهراب سپهری

 

چرا مردم نمی دانند
که لادن اتفاقی نیست
نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟
چرا مردم نمی دانند
که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟   سهراب سپهری

 

هر کجا هستم باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه agar می رویند
قارچ های غربت ؟   سهراب سپهری

 

من نمی دانم ke چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر che کم az لاله قرمز دارد
چشم ها ra باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها ra باید شست …   سهراب سپهری

 

چترها ra باید بست
زیر باران باید رفت
فکر ra خاطره ra زیر باران باید برد
با hame مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست ra زیر باران باید برد
عشق ra زیر باران باید جست
زیر باران باید ba زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است
رخت ها ra بکنیم
آب در یک قدمی است …   سهراب سپهری

 

من az بازترین پنجره ba مردم in ناحیه صحبت کردم
حرفی az جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه be زمین خیره نبود.
کسی az دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچه ای ra سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من be اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
…..
و شبی az شبها
مردی az من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که be اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و be سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو be ان وسعت بی واژه ke همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفش هایم کو؟ سهراب سپهری

بهترین چیز رسیدن be نگاهی است
که az حادثه عشق تر است   سهراب سپهری

 

من‌ az نوشتن‌ می‌ترسم‌. ba ترس‌ به‌ زیبایی‌ و هنر نزدیک‌ می‌شوم‌.    سهراب سپهری

 

…..من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو ba تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ az پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم ra وقتی می خوانم
که اذانش ra باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم ra پی “تکبیره الاحرام” علف می خوانم،
پی “قد قامت” موج….   سهراب سپهری

 

روشن است آتش درون شب

وز pas دودش

طرحی az ویرانه های دور.

گر be گوش آید صدایی خشک:

استخوان مرده می لغزد درون گور.

دیرگاهی است در in تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی az دور مرا می خواند،

لیک پاهایم در قیر شب است.   سهراب سپهری

 

..نقش هایی ke کشیدم در روز،

شب ز راه آمد و ba دود اندود.

طرح هایی ke فکندم در شب،

روز پیدا شد و ba پنبه زدود…   سهراب سپهری

 

…کسی نیست، بیا زندگی ra بدزدیم، آن وقت  میان دو دیدار قسمت کنیم.   سهراب سپهری

 

به باغ همسفران
صدا کن مرا
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید…   سهراب سپهری

 

من az حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من az سطح سیمانی قرن می‌ترسم.   سهراب سپهری

 

و من، در طلوع گل یاسی az پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت حکایت کن az بمب‌هایی ke من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن az گونه‌هایی ke من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی az روی دریا پریدند.   سهراب سپهری

 

خواب کن زیر یک شاخه دور az شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.   سهراب سپهری

 

ماه بالای سر آبادی است
اهل ابادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است.   سهراب سپهری

 

شب بود و چراغک بود.
شیطان ، تنها، تک بود.
باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بویی نه براه.
ناگاه
آیینه رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب.
خاک سایه در خواب.
زمزمه ای می مرد.بادی می رفت، رازی می برد    سهراب سپهری

 

سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی ke فلز زیوری نیست be اندام کلنگ
وکف دست زمین
گوهر ناپیدائی است
که رسولان hame az تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید…   سهراب سپهری

 

آب ra گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا ke در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب ra گل نکنیم
شاید in آب روان می رود پای سپیداری ta فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
رزن زیبایی آمده لب رود ….   سهراب سپهری

 

مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
من be او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد ba پوست …   سهراب سپهری

 

باز آمدم az چشمه خواب کوزه تر دردستم
مرغانی می خوانند نیلوفر وا میشد کوزه تر بشکستم
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم…   سهراب سپهری

 

آری ما غنچه یک خوابیم
غنچه خواب ؟ ایا می شکفیم ؟
یک روزی بی جنبش برگ
اینجا ؟
نی در دره مرگ
تاریکی تنهایی
نی خلوت زیبایی
به تماشا che کسی می اید che کسی ما ra می بوید

و be بادی پرپر …؟

و فرودی دیگر ؟   سهراب سپهری

 

صبحی سر زد مرغی پر زد یک شاخه شکست خاموشی هست
خوابم برد خوابی دیدم تابش آبی در خواب لرزش برگی در آب
این سو تاریکی مرگ آن سو زیبایی برگ اینها che آنها چیست ؟ انبوه زمان چیست ؟
این می شکفد ترس تماشا دارد آن می گذرد وحشت دریا دارد ….   سهراب سپهری

 

تهی بود نسیمی
سیاهی بود و ستاره ای
هستی بود و زمزمه ای
لب بود و نیایشی
من بود و تویی
نماز و محرابی   سهراب سپهری

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها az جاده عبور

و ….

وای in شب che قدر تاریک است
خنده ای کو ke be دل انگیزم ؟
قطره ای کو ke be دریا ریزم ؟
صخره ای کو ke بدان آویزم ؟
مثل in است ke شب نمناک است
دیگران ra هم غم هست be دل
غم من لیک غمی غمناک است    سهراب سپهری

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد az ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی be پایان می رسد افسانه ام ؟…   سهراب سپهری

 

زندگی یعنی: یک سار پرید.
از che دلتنگ شدی؟
دلخوشی ها کم نیست مثلا in خورشید…   سهراب سپهری

 

روزی خواهم آمد، وپیامی خواهم آورد
در رگها، نور خواهم ریخت
و صدا خواهم در داد:ای سبد هایتان پر خواب
سیب آوردم، سیب سرخ خورشید
خواهم آمد، گل سرخی be گدا خواهم داد …..   سهراب سپهری

 

به سراغ من agar می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچشتان جای است
پشت هیچستان رگهای هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، az گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک
روی شن ها هم
نقش های سم اسبان سواران ظریفی است ke صبح
به سر تپۀ معراج شقایق رفتند
پشت هیچسان، چتر خواهش بازاست
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران be صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در in تنهایی
سایۀ نارونی ta ابدیت جاری است
به سراغ من agar می آیید
نرم وآهسته بیایید ، مبادا ke ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من    سهراب سپهری

 

چیز ها دیدم در روی زمین : کودکی دیدم، ماه ra بو می کرد
قفسی بی در دیدم ke در آن، روشنی پر پر میزد
نردبانی ke az آن، عشق میرفت be بام ملکوت ….   سهراب سپهری

 

…و خدایی ke در in نزدیکی است:
لای in شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه ..   سهراب سپهری

 

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد ba وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، ke لب طاقچه عادت az یاد من و تو برود.
…….
زندگی “مجذور” آینه است.
زندگی گل be “توان” ابدیت،
زندگی “ضرب” زمین در ضربان دل ما،
زندگی “هندسه” ساده و یکسان نفسهاست….   سهراب سپهری

 

در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

مطالب مرتبط

دیدگاه ها

نظر شما برای “سهراب سپهری”

دیدگاه ها بسته شده اند.