چند شعر از ویلیام بلیک

چند شعر از ویلیام بلیک

مجموعه: شعر
به این مطلب امتیاز دهید

 

  • چند شعر از ویلیام بلیک
  •  

    چند شعر از ویلیام بلیک

    چند شعر از ویلیام بلیک

     

    ویلیام بلیک شاعر، نقاش و حکاک انگلیسی در خانواده یک بزاز لندنی تولد یافت.بلیک ابتدا نقش های آشکاری از فرشتگان در دشت ها پرداخت اما بعد ها  در پی دیدار هایی که با افراد رادیکالی چون توماس پین( نویسنده انگلیسی و نویسنده کتاب هایی در باب حکومت و مذهب) و گودوین( نویسنده و فیلسوف انگلیسی) داشت سروده هایی انقلابی از خود بجا گذاشت. بلیک تمامی خود خود را در فقر و تهی دستی گذراند.

    ترجمه هایی از شعر های بلیک:

    درخت زهرآگین
    رنجیدم از دوست
    خشم را فرا خواندم  اما خشم من خاموش گردید
    از دشمن آزده خاطر شدم
    گفتمش این یکی نه…..خشم من گلی شد دلفریب

    ***
    در ترس و دلهره آبش دادم
    خنده هایم بر او تابید
    دلفریب و نیرنگ آمیز

    ***
    تناور شد در طول روز ها وشب ها
    آن هنگام سیبی نورانی ببار آورد
    دشمن آن میوه تابان را نگریست
    و دانست آن میوه درخشان ار آن من است

    ***
    وقتی که شب بر دیرک من خیمه زد
    دزدی به باغ هجوم آورد
    با مدادان دیدم خصم را که مسرور
    در پای درخت بر خاک افتاده است

    بلیک این شعر را که در واقع حکایت نفس خود است پر و بالی بخشیده و از آن اسطوره ای افریده است. این شعر این اعتقاد شاعر را بر می تابد که یک انگیزه طبیعی مثل خشم و ….نباید سرکوب شده و تا حد یک نفرت ویرانگر رشد کند

    باغ دلدادگی
    من به مهر و دوستی پا گذاشتم
    چیزی دیدم که تا کنون ندیده بودم
    کلیسای کوچکی دیدم در آن میانه قامت کشیده بود
    کلیسایی که من سال ها پیش با چمن هایش الفتی داشتم

    ***
    در های کلیسا بسته بود
    تو نباید….این چیزی بود که بر سر در نوشته شده بود
    بسوی باغ روی گرداندم
    اما گل های  زیبا انگار فرو خفته بودند

    ***
    دوباره نگاه کردم همه جا گورستانی بود
    بجای گلها انگار گور هایی رسته بود
    و کشیش ها با لباس های بلند و سیاه خود گرد آن ها می چرخیدند
    و اینگونه مرا با بوته های خار تنها می گذاشتند

    بلیک فردی کاملا مذهبی بود او اعتقاداتی آزاد داشت. در این شعر نوع نگاه او به کلیسا و هیات اداره کننده آن را می بینیم. او در این تصویر کلیسا را عاملی باز دارنده می بیند. بلیک در شعر پنجشنبه مقدس تصویر متفاوتی از کلیسا ارائه می کند و در آنجا به تلاشی که او ودیگر دوستان مذهبی در عین حال انقلابی اش در زدودن فقر از جامعه بریتانیا دارند اشاره می کند در عین حال از بی دردی عاملان کلیسا که بی منت کودکی را لقمه نمی بخشند ایراد می گیرد و آن را با پنجشنبه مقدسی که مسیح پای حواریون خود را شست و پس از آن کودکان فقیر را نان داد و خدمت کرد هماهنگ نمی داند. ترجمه این شعر به عنوان حسن ختام تقدیم می گردد:

    پنجشنبه مقدس
    آیا این اسن چیزی مقدس برای دیدن؟
    در سر زمینی که غنی و ثروتمند است
    اماکودکانش آواره و سر گردانند
    آنها را غذا می دهند دستان سرد ربا خواری

    ***
    ایا یک نوا را فریاد می زنند دل رعشه ها ؟
    آیا این نوا نوای شادی است؟
    چه بسیار کودکان فقر
    این جا سر زمین فقر و تباهی است

    ***
    خورشیدشان نمی درخشد هیچگاه
    متروک و عریان است دشتهاشان
    پوشیده از خار است راه هاشان
    اینجا زمستان همیشگی وابد

    ***
    جایی که خورشید همیشه تابنده است
    جایی که باران رحمت بر مردمانش می بارد
    کودکانش هرگز گرسنه نخواهند ماند
    و ذهن ها هرگز از فقر در هراس و تشویش نخواهد بود

     

    کلمات کلیدی : ؟ آیا آبش آزاد آزده آشکاری آمیز تناور آن آنجا آواره آورد با آورد دشمن ابتدا اداره ار ارائه از است است خورشیدشان است وقتی است بلیک است اماکودکانش است جایی است؟ چه اسطوره اسن اش اشاره اعتقاد اعتقاداتی افتاده افراد افریده الفتی اما انقلابی انگار انگلیسی انگلیسی) انگیزه او ای ایراد این اینگونه با باب باران بارد کودکانش باز باغ بالی ببار بجا بخشند بخشیده بر برای بریتانیا بزاز بسته بسیار بعد بلند بلیک بلیک بلیک درخت به بوته بود بود بجای بود بسوی بود تو بود و بود کلیسایی بودم کلیسای بودند دوباره بی بیند بینیم تا تابان تابد تابنده تابید دلفریب تباهی ترجمه ترس تشویش تصویر تقدیم تلاشی تمامی تنها تهی تولد توماس ثروتمند جا جامعه حال حد حسن حواریون حکاک حکایت حکومت خار خاطر خاموش خانواده خاک ختام خدمت خشم خصم خفته خواری ایا خواندم  خود خورشید خیمه داد دادم خنده دارند دارنده داشت داشتم در داند دانست در درخت درخشان درخشد دردی دستان دستی دشت دشتهاشان پوشیده دشمن دل دلدادگی من دلفریب در دلهره دهند دوست خشم دوستان دوستی دیدار دیدم دیدن؟ در دیرک ذهن را رادیکالی راه ربا رحمت رسته رشد رعشه روز روی زد دزدی زدودن زمستان زمین زمینی زنند زهرآگین رنجیدم زیبا سال سر سرد سروده سرکوب سیاه سیبی شادی شاعر شاعر، شب شد شدم گفتمش شده شست شعر طبیعی طول عاملان عاملی عریان عنوان عین غذا غنی فرا فردی فرشتگان فرو فریاد فقر فقر این فقیر فیلسوف قامت لباس لقمه لندنی ماند و متفاوتی مثل مدادان مذهب) مذهبی مرا مردمانش مسرور در مسیح مقدس مقدس آیا مقدسی من منت مهر می میانه میوه نان نباید نبایداین نخواهد نخواهند ندیده نفرت نفس نقاش نقش نمی نهخشم نوا نوای نورانی نوشته نوع نویسنده نگاه نگریست و نیرنگ ها ها آن ها  هاشان اینجا های های  هایش هایم هایی هجوم هراس هرگز هماهنگ همه همیشه همیشگی هنگام هیات هیچگاه متروک و وابد جایی واقع ودیگر وشب ویرانگر ویلیام پا پای پر پرداخت پس پنجشنبه پی پیش پین( چرخیدند و چمن چند چون چیزی کاملا کتاب کرد کردم کشیده کشیش کلیسا کند کند باغ کننده کنون که کودکان کودکی کوچکی گذاشت گذاشتم چیزی گذاشتند بلیک گذراند ترجمه گرد گرداندم اما گردانند آنها گردد پنجشنبه گردید از گرسنه گل گلها گلی گودوین( گور گورستانی گیرد یافتبلیک یک یکی

     

  • تو بیا
  •  

    در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارید :

    مطالب مرتبط

    دیدگاه ها

    نظر شما برای “چند شعر از ویلیام بلیک”

    دیدگاه ها بسته شده اند.